#_به_من_بگو_لیلی_پارت_281

- به نفعته که بترسی!

- همیشه یه راه حل هست!

نسیم نمی دونست از چی حرف می زنه اما این نزدیکی معذبش کرده بود. نگاهی به اطراف انداخت. این بالا بیشتر از همه جای سالن توی دید بود. همین حالا هم زیر نظر خیلی ها بودند. دوباره به کارن نگاه کرد که حالا صورتش جدی شده بود. قدمی که سمت نسیم برداشته بود رو به عقب برگشت و آروم اما جدی گفت: واقعاً نفهمیدی داشتم دستت مینداختم؟! گفتم که... قصد ندارم زنی رو وارد زندگیم کنم. مخصوصاً کسی که هم سطحم نباشه.

نسیم به زحمت لبخندی زد و جواب داد: خوبه. چون من هم تصمیم ندارم به خاطر شما، سطح خودم رو پایین بیارم.

- ...

- با اجازه!

با بیشترین سرعت سمت پله ها رفت. مردک فکر می کرد اشراف زاده است! اصلاً اگر بود هم به نسیم چه ربطی داشت؟! نفس عمیقی کشید و سراغ خانوم مسن سرپرست رفت. تقریباً کار بچه ها تموم شده بود و دکترها مشغول کاغذ بازی بودند. البته کارن هنوز سر میزش برنگشته بود. خانوم جلو اومد و از نسیم پرسید: با بچه هایی که آوردم حرف زدید؟

- بله. زمان کم بود ولی به همه رسید.

- مسئله ی خاصی نبود؟

- بچه هایی که قیم ثابت ندارند خیلی آسیب پذیرند خانم.

پوشه ی توی دستش رو به طرف زن گرفت و ادامه داد: در مورد هر کدوم، یه توضیحاتی رو یادداشت کردم... اغلب احساس تنهایی می کنند، سرگرمی ندارند، سرکوب شدند، دنبال جلب توجه اند از هر طریقی که بشه... مثل ناسازگاری، بلوف و غیره.

زن سر تکون داد و گفت: حق با شماست. رعنا چطور؟ نکنه...

romangram.com | @romangram_com