#_به_من_بگو_لیلی_پارت_273

- دلم درد می گرفت.

- بعد از غذا؟

- نه. بعضی وقت ها. دارو خوردم، خوب شدم.

- کامل خوب شدی؟

نسیم دکتر کوچولو رو با بچه ها تنها گذاشت و به طرف دیگه ی سالن رفت تا با سرپرست بچه ها صحبت کنه. این سری خانوم مسنی همراه دو آقا اومده بود. با دیدن نسیم از آقایون جدا شد و قدمی به سمتش برداشت. بعد از احوالپرسی رسمی مشغول قدم زدن کنار ردیف های صندلی شدند و نسیم گفت: من روانشناسی بالینی خوندم ولی با بچه ها هم زیاد سر و کار داشتم. یه مدت هم تو کلینیک روان درمانی مشغول بودم.

- چقدر عالی.

- اگر بین گروه، بچه هایی هستند که به حرف زدن با من نیاز دارند، در خدمتم.

- اتفاقاً چند مورد داریم خانوم. یکیشون تو مدرسه خیلی مشکل سازه. یکیشون توهم داره. می ترسم خطرناک باشه.

- پس هر وقت معاینه شون تموم شد، من رو راهنمایی کنید.

- چشم. همین الان می برمشون سر صف.

نسیم به زن که دور می شد لبخند زد. برای چندمین بار نگاهش به طرف کارن کشیده شد. حالا کاملاً غرق کارش شده بود و دست یکی از بچه ها رو معاینه می کرد. هنوز هم اتفاق توی ماشین تمام فکر نسیم رو درگیر کرده بود و حرف زدن با بقیه چیزی رو تغییر نمی داد. می دونست فکر کردن به احساسش چقدر احمقانه است و قاعدتاً الان باید عصبانی باشه، نه هیجان زده! می دونست مرور کردن اون چند لحظه، با توصیه هایی که به مردم میده، مغایرت داره. اما نمی تونست کاریش کنه. از همون اول نباید بنای صمیمیت رو با همچین مرد پر جاذبه ای میذاشت. اگر روش هاش رو عوض نمی کرد، این آدم به زودی به بزرگترین اشتباه زندگیش تبدیل می شد.

روش رو برگردوند و نفسش رو بیرون فرستاد. سراغ سرپرست رفت که همون دختر مشکل دار رو از صندلی بلند کرده بود و سمت دکتر یزدی می برد. دکتر با لحن گرم همیشگیش شروع به معاینه ی دندون هاش کرد. نور و آینه ی مخصوصش رو داخل دهان دختر حرکت می داد. نسیم ظاهر دختر رو بررسی کرد. هر نکته ای توی برقراری ارتباط با اطرافیان می تونست برای تشخیص نسیم مفید باشه. چند دقیقه بعد، دکتر آینه رو توی محلول فرو برد و مشغول نوشتن جلوی اسم دختر توی لیست شد. تمام مدت دختربچه به نقطه ای رو به روش خیره شده بود و حرفی نمی زد. دکتر رو به سرپرست گفت: فقط یه مورد پرکردنی داره... نذارید پخش بشه. کارت من رو که دارید؟

romangram.com | @romangram_com