#_به_من_بگو_لیلی_پارت_274


- بله. دست شما درد نکنه.

دکتر سر تکون داد. برگه ی سلامتی دختر رو مهر و امضا کرد و روی بقیه ی برگه ها گذاشت. زن ضربه ای به شونه ی دختر زد که حواسش رو جمع کنه. بعد با لبخند بلندش کرد. برگه ی سلامت رو برداشت و با خودش به طرف کارن برد که حالا داشت به این سمت نگاه می کرد. ناخودآگاه اخمی روی صورت نسیم نشست. همراه زن نرفت. می تونست جایی دور از میز کارن منتظر بمونه. این بار نگاه کارن هم پر از حس های منفی شد. چشم هاش رو چرخوند و توجه اش رو به دختربچه ی جلوش داد که مشخص بود بیشتر از نه یا ده سال نداره.

دختر دوباره مثل قبل به نقطه ای رو به روش خیره بود. با این تفاوت که ناگهان لبخند شیطنت آمیزی زد و با صدای کارن سمتش چرخید. نسیم میل شدیدش به زیر نظر گرفتن کارن رو نادیده گرفت و به سمت خلوت ترین جای سالن یعنی بالای استیج رفت تا موقع صحبت با بچه ها، کسی مزاحمشون نشه. روی یکی از صندلی هایی که به شکل نیم دایره چیده شده بودند، نشست. بعد از یکی دو دقیقه کلنجار رفتن با گوشی، بالاخره روی صندلی کج شد تا به میز کارن دید داشته باشه.

بدجوری روی ساق پای بچه تمرکز کرده بود. چند بار بالا و پایین بردش، چیزی به خانوم سرپرست گفت و جوابی شنید. دوباره با دختر حرف زد. پاش رو از کفش بیرون آورد و چیزی رو پشت گردنش بررسی کرد که نسیم سر در نمی آورد. ده دقیقه بعد، اولین بچه ای که سرپرست برای صحبت با نسیم آورده بود، روی یکی از صندلی های کنار نسیم نشست اما اون دختر نبود!

نزدیک یک ساعت سر و کله زدن با بچه ها تموم شد. خوشبختانه نسیم مورد حادی پیدا نکرده بود. بالاخره خانوم سرپرست همون دختربچه ی اولی رو همراهش آورد و با حالت چشم و ابرو به نسیم فهموند که به سختی برای گفتگو راضیش کرده. نسیم برای باز کردن سر صحبت، لبخندی زد و گفت: آقای دکتر معاینه ات کرد؟

دختر با سر جواب داد.

- پاهات مشکلی داره؟ درد می کنه؟

- نه. ویز ویز می کنه.

احتمالاً منظورش گزگز بود. دختر ادامه داد: آقاهه می گفت پـ... پار... پارستزی.

- خواب میره؟

- نمی دونم.


romangram.com | @romangram_com