#_به_من_بگو_لیلی_پارت_272


- انترنم. یک عدد انترن بیچاره.

کارن سر تکون داد. به نسبت سن و سالش خوب بود. خیلی بچه نشون می داد. احتمالاً به این جور جاها سر می زد که تجربه اش رو بالا ببره.

کارن نگاهش رو توی سالن چرخوند و لیلی رو کنار یه گروه از بچه ها دید. مشغول خنده و صحبت بود، چند ثانیه طول کشید تا نگاهش رو بالا بیاره. با دیدن کارن چشم هاش عصبانی شد و حالت معصوم همیشگیش رو کامل از دست داد. این هم از عاقبت رو دادن به زن ها. کارن کفری بود که چرا نتونسته جلوی خودش رو بگیره! مخصوصاً کنار زنی با این ظاهر! کم کم داشت به این نتیجه می رسید که حتی به خاطر سریع تر گرفتن امضای صلاحیت هم ارزش نزدیک شدن نداره. کسی که به خاطر یه ب*و*سه ی نداده اینطوری توهم زده بود و چشم غره می رفت!... کارن سرش رو چرخوند و در حالیکه کلافه خودکار توی دستش رو روی میز مینداخت، غر زد: نه تخصصم اطفاله... نه اینجا امکانات MRI هست.

پسر جوون با آرامش جواب داد: یه چکآپ کلی کافیه. اگر مورد مشکوکی دیدید، عودت می دید به آزمایشگاه ها و بیمارستان های حامی.

کارن اخم کرد. حالا کارش به جایی رسیده بود که جوونک ها بهش درس می دادند. پسر با نگاه گیجی به صورت کارن، شونه بالا انداخت و یک راست به طرف لیلی رفت.

همین که نزدیک شد، با ابرو به سمت کارن اشاره زد و آروم، جوری که فقط نسیم بشنوه گفت: فکر کنم به زور اومده!

نسیم هم صداش رو پایین آورد و بدون نگاه به اون طرف جواب داد: من زورش نکردم آقای حقی.

حقی ریز خندید و حرفی نزد. چرا کسی باور نمی کرد که نسیم زورش نکرده؟ دکتر یزدی هم همین رو گفته بود. حقی به طرف ردیف بچه ها رفت و جلوی صندلی اول توقف کرد. به پسر ده – یازده ساله ی رو به روش گفت: سلام پسرم!

نسیم از لحنش لبخند زد. پدر بودن اصلاً به سن و ظاهرش نمی اومد. لاغر بود و توی این روپوش سفید گم شده بود. ادامه داد: آخرین باری که دکتر رفتی کی بود؟

پسر کمی فکر کرد و بعد گفت: سه چهار ماه میشه. تابستون.

- اهوم... دلیلش چی بود؟


romangram.com | @romangram_com