#_به_من_بگو_لیلی_پارت_271

حیدری خندید و گفت: دقیقاً... خانوم راست میگن... حالا بیا بشین!

پسر با کولی بازی جلوی فشار شونه هاش مقاومت می کرد. جواب داد: نه... به جان یه دونه زنم اگر بشینم!

باز صدای خنده بلند شد و از بین صداها، خنده ی لیلی بدجوری روی اعصاب کارن بود. با این تفاسیر مشخص بود که منظور صدیقی از «دکتر کوچولو» کی بوده. البته حیف اسم «دکتر». بهتر بود اسمش رو میذاشت «دلقک کوچولو!». کارن نفس عمیقی کشید و سرش رو برگردوند. توجه اش رو به حالت مبهوت صورت بعضی از بچه ها داد. اصلاً نپرسیده بود که این بچه ها تحت حمایت چه مرکز و سازمانی هستند. در واقع اهمیتی براش نداشت. وسط یه ماجرا افتاده بود و فقط می خواست هر چه سریعتر تموم بشه. چیزی جلوی دیدش رو گرفت. نگاهش رو بالاتر برد و صورت پسر جوون رو دید که جلوی میزش ایستاده. با دیدن لبخندش، ابروهای کارن بالا رفت. پسر به حرف اومد: ببخشید استاد!... من بعضی وقت ها کانالم یهو عوض میشه.

- مهم نیست.

- دست شما درد نکنه دیگه!

- بله؟

- گفتید مهم نیستم!!

کارن جوابی نداد و پسر با خنده گفت: من شما رو تو یکی از کنفرانس های دانشگاهمون دیدم... یکی دو تا از برنامه هاتون رو هم دنبال کردم.

- بله.

کارن حوصله ی حرف زدن نداشت اما پسر حرکتی برای رفتن نمی کرد. به ناچار پرسید: چه دانشگاهی؟

- علوم پزشکی تهران.

- تموم کردی؟

romangram.com | @romangram_com