#_به_من_بگو_لیلی_پارت_270


کارن نگاهی به لیلی انداخت که همچنان نگاهش نمی کرد. با سر حرف پسر رو تایید کرد و به دو مرد دیگه ی اتاق هم سلام کوتاهی داد. یکی از مردها که صاحب اتاق بود، خودش رو حیدری معرفی کرد و بقیه ی صحبت ها، احوالپرسی و تشکر معمولی بود. به ده دقیقه نکشید که حیدری، جمع رو به سمت سالن اجتماعات همون طبقه راهنمایی کرد. رفتار همه ی کارکن ها خیلی مودبانه بود و کارن همیشه توی این شرایط احساس راحتی بیشتری می کرد. اینکه هر کس جایگاه و نقش خودش رو بدونه. حدود هشتاد تا بچه با سن ها و لباس های مختلفت روی صندلی های سالن نشسته بودند و دو تا میز اداری سفید گوشه ی سالن خودنمایی می کرد. حیدری کارن رو سمت یکی از میزها هدایت کرد و توضیح داد: بفرمایید اینجا دکتر... خانوم های سرپرست، بچه ها رو به نوبت میارند خدمتتون برای معاینه.

کارن پشت میز نشست و گفت: فقط چند دقیقه صبر کنند تا من آماده بشم.

حیدری به کارن «چشم» گفت و به طرف مرد دیگه ای که پشت میز بعدی نشسته بود، رفت. ظاهراً مرد به راهنمایی احتیاجی نداشت و قبلاً هم این کار رو کرده بود، چون هم با حیدری، هم با لیلی و اون پسر جوون آشنایی داشت. از صحبت هاشون چیزی نمی شنید. شروع کرد به بیرون آوردن دستکش و وسایل ابتدایی از کیفش. صدای پسر جوون رو شنید که با خنده می گفت: من هم که طبق معمول میز ندارم!

هر سه بهش خندیدند ولی پسر جدی ادامه داد: من هفتاد سالم هم که بشه، باز کسی تحویلم نمی گیره!

حیدری: این چه حرفیه دکتر؟ تو انقدر بزرگواری که به میز احتیاج نداری!

پسر: یکی این شیشه نوشابه ها رو جمع کنه!... باور کنید انقدرها هم بزرگوار نیستم!

دوباره همه خندیدند، حتی چند تا از بچه های ردیف نزدیک به میزها. دکتری که نشسته بود از جاش بلند شد و با خنده شونه های پسر رو گرفت. به سمت صندلی فشارش داد و گفت: بیا بشین! بلکه دست از سر ما برداری!

پسر: نه دیگه، الان فایده نداره.

دکتر: حالا بشین، ناز نکن!

پسر: الان که خودم به زبون اومدم؟ قبلش باید فکرش رو می کردید.

لیلی: از بس که فروتنی فکر کردیم پشت میز بشینی بهت بر می خوره!


romangram.com | @romangram_com