#_به_من_بگو_لیلی_پارت_269

- نه وقتی نجات این همه آدم به برگشتنت سر کار بستگی داره.

- لیلی! من نمی خوام اتفاق های زندگیم رو نظر بقیه اثر بذاره.

- چرا متوجه نیستی؟ من «بقیه» نیستم، حداقل تا پایان دوره ات.

- تویی که متوجه نیستی!!!

تکیه اش رو از صندلی برداشت و سمت لیلی خم شد. ادامه داد: واسه یه مرد، حرف زدن از نقطه ضعف هاش سخته.

- من مراجع مرد زیاد داشتم.

این صداقت توی صداش... این مدل نگاه کردن... این سادگی بی اندازه که انگار م*س*تقیم از یه سیاره ی دیگه اومده بود... بعضی وقت ها بدجوری کارن رو تحت تاثیر قرار می داد. انگشتش رو زیر چونه ی لیلی برد و بلندش کرد. لیلی دستش رو از روی بازوی کارن برداشت و مشکوک نگاه کرد. کارن گفت: ولی هیچ کدوم مثل من بهت فکر نمی کنند!

مردد بود که کاری کنه یا نه. بالاخره فکر و خیال رو کنار گذاشت و صورتش رو به قصد لب های لیلی جلو برد. اما لیلی فرصت نداد و سریع عقب کشید. کارن نمی دونست باید عذرخواهی کنه یا نه! تا به حال توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بود. ترجیح داد ساکت بمونه و اوضاع ناجور رو بدتر از این نکنه. لیلی با اخم از ماشین پیاده شد و به طرف ساختمون آجری رفت. کارن کلافه به شیشه ی جلو خیره شد. به ماشین هاتف که درست رو به روش پارک شده بود. اما خودش داخل ماشین نبود.

کارن چشم چرخوند و توی آینه به صورت خودش نگاه کرد. دیگه حتی نمی تونست درست و غلط رو تشخیص بده. فقط مطمئن بود که کار از محکم کاری عیب نمی کنه و پرونده ای که هاتف درست می کرد برای روز مبادا به کارش می اومد. آهی کشید و به چند لحظه پیش فکر کرد. از نظر هاتف حرکت کارن ساختگی بود، اما خودش می دونست چکار کرده. خودش می دونست چه دیوونگی ای کرده. از ماشین پیاده شد و بعد از قفل زدن، به طرف ساختمون رفت.

کف ساختمون مثل اکثر ادارات پوشیده از سنگ بود ولی دیوارها به رنگ کرم قدیمی رنگ آمیزی شده بود و خیلی جاها رطوبت داشت. توی راهرو حرکت می کرد و به داخل اتاق هایی که درشون باز بود، سرک می کشید. همین حالا هم از کارش پشیمون شده بود. این دختر آدمی نبود که بتونه باهاش راحت رفتار کنه و نگران عواقبش نباشه. بالاخره لیلی رو پیدا کرد؛ توی یکی از اتاق ها که ظاهراً اتاق مسئول این طبقه بود، ایستاده بود و با پسر جوونی صحبت می کرد. کارن ضربه ای به در زد و وارد اتاق شد. هر چهار نفر ِ داخل اتاق به سمتش نگاه کردند. چشم های کارن روی اخم صورت لیلی بود... همون عواقبی که انتظارش رو می کشید! لیلی نگاهش رو روی کف اتاق انداخت. پسر جوون سریع جلو اومد و در حالیکه دست می داد گفت: سلام استاد!

کارن معمولاً چهره ی دانشجوهاش رو به خاطر نمی آورد. با تردید دست داد و پرسید: دانشجوی من بودی؟

- نه... اوووم... بالاخره شما استاد ما هستید. خانوم محسنی گفتند امروز شما هم تشریف آوردید.

romangram.com | @romangram_com