#_به_من_بگو_لیلی_پارت_268


کارن به چشم های لیلی خیره شد تا تاثیر حرفش رو ببینه.

- اتهامم قتل غزاله بود.

از چشم هاش سوال توی ذهنش رو می خوند. نپرسیده جواب داد: معلومه که خیلی زود تبرئه شدم.

لیلی هنوز آرامش صورتش رو حفظ کرده بود. گفت: چرا همچین اتهامی؟

- اون اواخر اختلافاتمون بالا گرفته بود. مرگش مشکوک بود و... رفتارهای من بعدش... عجیب غریب شده بود...

- ...

- از نظر ماهان مقصر همه ی مشکلات دنیا منم!!

- چرا از همون اول گفتنش انقدر برات سخت بود؟ من که بهت فرصت دادم، من که همین الان هم سوال پیچت نمی کنم... کاری کردم که بی اعتماد شدی؟

بعد از مدت ها تنهایی، کنار زنی نشسته بود که باهاش احساس نزدیکی می کرد. با وجود همه ی اختلاف نظرها و بحث ها نمی تونست این حس نزدیکی رو انکار کنه. بیشتر از یک سال می شد که طرف زنی نرفته بود و با وجود طبع گرمش همه چیز رو کنار گذاشته بود. گوشه ی پیشونیش رو به صندلی تکیه داد و به چشم های لیلی زل زد. چشم های غزاله خیلی تیره تر بود. این چشم ها به قهوه ای روشن می زد. آروم جواب سوالش رو داد: بعضی چیزها بهتره سربسته بمونه.

چشم های لیلی دوباره مهربون شده بود و از اون دلخوری دیگه هیچ اثری نبود. گفت: نه وقتی هر هفته جلسه ی روانکاوی داری!

- ...


romangram.com | @romangram_com