#_به_من_بگو_لیلی_پارت_259
همه به کارن نگاه کردند. کارن دستش رو نرسیده به دسته ی کیف برگردوند و گفت: بله؟
صدیقی: خانوم محسنی داره میره بنیاد، یه دکتر کوچولو هم قراره بیاد بچه ها رو معاینه کنه.
ماهان: فکر نمی کنم ایشون تمایلی داشته باشند!
صدیقی: چرا که نه؟ بالاخره هر کس سر از اینجا در میاره، یا دست به خیره یا اهل معنویت.
چرا همه قصه تعریف می کردند؟ کارن پوزخندی زد و گفت: چرا تا حرف از معنویت و خوبی میاد وسط، همه یاد خیریه ساختن و نجات دنیا می افتند؟! خسته نشدید از این همه شعار دادن؟
کارن نگاهش رو بین جمع چرخوند. صدیقی کمی معذب شده بود و بقیه به صورتش زل زده بودند. هیچکس حرفی نمی زد. بالاخره باید از یه نفر این حرف ها رو می شنیدند تا هوا برشون نداره! زندگی توی خیالات و توهمی که از دنیا داشتند تا ابد ممکن نبود. لیلی سکوت اتاق رو شکست: چه هدفی واسه زندگی بهتره از نجات یه زندگی دیگه؟
- زندگی رو جاهای دیگه هم میشه نجات داد!
- بله... تو جاهای دیگه هم میشه نجات داد و در عوض یه عمر پس اندازشون رو گرفت!!
کارن نفس عمیقی کشید که آروم بمونه و جلوی ماهان کنترلش رو از دست نده. چیزی که توی این یک سال اخیر زیاد اتفاق افتاده بود. بعد با آرامش ساختگی گفت: حداقل اینطوری اسم اون آدم تا آخر عمر یادشون می مونه... نه اینکه به دو روز نکشیده فراموشش کنند.
- ...
- چه باور کنی چه نه، خانوم! مردم قدر چیزی رو می دونند که براش خرج کردند!
- چه باور کنی چه نه، آقا! کسی اینجا به خاطر قدردانی دیگران نمیاد!
romangram.com | @romangram_com