#_به_من_بگو_لیلی_پارت_258
- ...
- فعلاً فرصت صحبت ندارم. اما وقتش که شد دیگه دروغ تحویل نمی گیرم!
بدون حرف دیگه وارد ساختمون شد و کارن رو با حس سرکوب شدن تنها گذاشت. حسی که همیشه ازش بیزار بود و انگار تمام تلاشش توی زندگی برای خلاص شدن ازش بی نتیجه بود. دندون هاش رو روی هم فشار داد. این دختربچه چطور جرات کرده بود بعد از اینکه در حد م*س*تخدم پایینش بیاره، اینطوری رفتار کنه؟!! با قدم های محکم وارد ساختمون شد و م*س*تقیم سمت اتاق خانوم پرچمی رفت تا کیف و کتش رو برداره و بیرون بزنه. فکر اینکه نیم ساعت بیکار، توی حیاط چرخ زده بود تا قبل از دیدن لیلی نره، اعصابش رو به هم می ریخت. پوزخندی زد و وارد اتاق شد.
همه مشغول صحبت در مورد یه مسئله ی خاص بودند. احتمالاً قرار بود غریق نجات یه آدم دیگه بشند. کارن لبخندی به خانوم پرچمی زد و به طرف کتش رفت. صدای صدیقی رو شنید: فکر کردم دکتر کوچولو میاد اینجا که موندم... خیلی وقته ندیدمش!
لیلی: آخی... واسه دیدن دکتر موندید؟
صدیقی: آره. یه جوری به من «عمو» میگه که برادر زاده هام نمیگن... دلم تنگ شده یکی گوشش رو بپیچونم.
همه خندیدند. کارن کنجکاو شده بود که دارند در مورد کی حرف می زنند. لیلی دوباره گفت: به آقای غریب نواز زنگ زده، گفته از همون طرف میره بنیاد.
ماهان: دوست دارید شما هم با ما بیایید بنیاد؟
صدیقی: نه، نمی رسم. به حاج خانوم قول دادم بریم خونه ی بچه ها.
لیلی: حیف شد.
صدیقی: ولی دکتر شفیق که هستند... حداقل یه کاری ازشون ساخته است.
romangram.com | @romangram_com