#_به_من_بگو_لیلی_پارت_257

لیلی حتی سر هم تکون نداد و دنبال مردها حرکت کرد. رفتارش به کارن برخورد. حق نداشت هر بحثی که تو دفتر مشاوره می کردند رو به بیرون بکشونه. از جاش بلند شد و قبل از اینکه لیلی وارد راهروی موسسه بشه. مچش رو گرفت و محکم به عقب کشید. دختر با گیجی نگاهی به مردها که دور می شدند انداخت، نگاهی به مچش توی دست کارن ولی کارن از رو نرفت و ولش نکرد. لیلی دستش رو عقب کشید و گفت: چکار می کنی؟!

- تو چکار می کنی؟ من هر حرفی تو جلسه های روانکاویم می زنم، باید از فرداش اخم و تخم تو رو تحمل کنم؟

- ...

- حتماً یه ماه دیگه بگذره باید گل بخرم، بیام منت کشی!!

- احتیاجی به منت کشی نیست... کافیه تو جلسه ها دروغ تحویل من ندی!!

و دروغ رو جوری تلفظ کرد که بدتر از فحش بود.

- کدوم دروغ؟!

از حواسپرتی کارن استفاده کرد و دستش رو بیرون کشید. دوباره سمت ساختمون حرکت کرد. کارن دنبالش رفت و باز گفت: چه دروغی بهت گفتم؟!

کارن دروغی نگفته بود. شاید از طریق ماهان، در مورد مصاحبه فهمیده بود. از پله های کفشکن جلوی در بالا رفتند. نزدیک در بازوش رو گرفت و کشید. لیلی با اخم سمتش چرخید. کارن به دیوار کنار در هلش داد و در حالیکه جلوتر می رفت، گفت: وایسا جواب بده!... چه دروغی؟

لیلی آهسته اما عصبانی به حرف اومد: دستت رو بلند کن آقا!

کارن نگاهی به دستش روی سینه ی لیلی انداخت و متوجه حرکتش شد. سریع دستش رو بلند کرد ولی کنار نرفت. منتظر جواب به صورتش زل زد. براش مهم نبود کسی از اون در لعنتی بیرون بیاد و فکر مسخره ای به سرش بزنه. اخم های لیلی بیشتر شد و شمرده شمرده گفت: اگر همین الان عقب نری، قسم می خورم همه ی این ها رو تو تشخیصم قید کنم!

کارن از جدیت توی چشم هاش جا خورد. لحنش جوری بود که نشون می داد اصلاً شوخی نداره. کارن دنبال دردسر نبود؛ مخصوصاً وقتی پای رد صلاحیتی وسط می اومد که با مصاحبه سعی کرده بود با چنگ و دندون حفظش کنه. توی سکوت، چند قدم به عقب برداشت. حوصله ناز خریدن از کسی با این شکل و شمایل رو نداشت. لیلی شالش رو مرتب کرد و با همون لحن قبل گفت: بهت اخطار میدم از این به بعد فاصله ات رو با من حفظ کنی!

romangram.com | @romangram_com