#_به_من_بگو_لیلی_پارت_256
- هی گفتیم کمتر از چاه ها برداشت کنید! به گوش کسی نرفت. فقط می خواستند کار خودشون رو جلو بندازند... کی به فکر منابع بود؟
کارن با ابروی بالا رفته به صدیقی نگاه کرد. مرد تو حال خودش بود و زمزمه می کرد. پرسید: شما شغلتون چیه؟
- بازنشسته ام.
- کارمند شرکت آب؟
- معاون شرکت.
کارن با تعجب به صورتش خیره شد. به لباس های معمولی و حالت خودمونی بدنش، جوری که روی نیمکت نشسته بود. پرسید: پس چرا اینجایید؟
صدیقی گیج نگاهش کرد و گفت: به همون دلیلی که شما اینجایی!
کارن لبخند طعنه آمیزی زد. مطمئناً به اون دلیل نبود. مرد ادامه داد: یه پزشک معروف تو همچین جای بی اسم و رسمی نظافت می کنه؟!
کارن ماسک بی فایده اش رو از صورت پایین کشید. حس کرد که مرد داره بهش نیش و کنایه می زنه. سر جاش صاف نشست و آماده ی دفاع شد ولی صدیقی منتظر جواب نموند و خودش گفت: کجا بهتر از اینجا؟ آدم یه چند ساعتی برا خودشه. هر کاری دوست داره می کنه... نه دستوری، نه امر و نهی ای، نه آه و ناله ی مظلومی... پست های بالا مسئولیت داره. یه قدم اشتباه برداری، حق یه بنده خدایی رو پایمال کردی...
کارن سپرش رو انداخت و با سر حرفش رو تایید کرد. صدای قدم هایی از سمت در اومد و وقتی سر چرخوند لیلی رو همراه ماهان دید. خون زیر پوستش دوید ولی سعی کرد به روی خودش نیاره که از دیدن ماهان کنارش، عصبی میشه. حتماً تا همین حالا کلی مغزش رو بر ضد کارن شستشو داده بود. ماهان طبق عادت همیشه اش، قبل از ورود به حیاط توی صندوق پول انداخت. گاهی این رفتارهاش حال کارن رو به هم می زد. اینکه می تونست همه رو با حرکات و حرف هاش متقاعد کنه. اینکه اگر می خواست می تونست کوه رو هم نرم کنه... کارن خسته بود. از اینکه همیشه چند قدم ازش عقب تر باشه، خسته بود. از اینکه این آدم هیچ کار اشتباهی نمی کرد، خسته بود.
صدیقی با دیدن ماهان از جاش بلند شد. همه با هم احوالپرسی گرمی کردند و بعد یادشون افتاد که کارن هم هست!! ماهان فقط سری تکون داد و همراه صدیقی داخل رفت. از نگاهش می تونست خط و نشون کشیدن همیشگیش رو ببینه. همون نگاهی که بعد از دادگاه داشت. همونی که هر بار کارن از غزاله غافل می شد، توی چشم هاش می نشست.
romangram.com | @romangram_com