#_به_من_بگو_لیلی_پارت_255

ماهان: درسته.

بعد از چند دقیقه نسیم و مادرش برای آماده کردن شام به آشپزخونه رفتند. گفتگوهای بعدی، حتی سر سفره، با صمیمیت بیشتری برقرار شد. حتی ماهان دیرتر از معمول رفت و شوخی های آخرش با نجمان نشون می داد که حالش بهتر شده. حالا خیال پدر و مادر نسیم از اینکه توی این شهر غریب گیر آدم های ناجوری نیفتاده، راحت شده بود. فروغ حتی دوست های دانشگاه نسیم، آرزو و خانوم ایمانی و پرچمی رو هم خوب میشناخت... حالا ماهان هم ظاهراً با موفقیت امتحانش رو پس داده بود. شب خوبی می شد اگر موضوع دادگاه و کارن تمام مدت ذهن نسیم رو درگیر نمی کرد. وقتی آخر شب به تخت خواب رفت، فکرش رو هم نمی کرد که فردا قراره چی بشنوه!

24

ابرهای خاکستری آسمون رو پوشونده بودند و هوا هم سرد شده بود ولی کارن همچنان روی نیمکت حیاط موسسه نشسته بود و به در نگاه می کرد. آقای صدیقی هم با لیوان چای توی دستش،

کنارش نشسته بود و گاهی با چند جمله ای سکوت رو می شکست. کارن ظهر قصد اومدن نداشت اما حس کرده بود که تو خونه موندن حالش رو بد می کنه. علاوه بر اون دیدن قیافه ی ماهان بعد از چاپ مصاحبه، چیزی نبود که کارن بخواد از دست بده.

نگاهی به ساعت انداخت، لیلی خیلی دیر کرده بود. دوشنبه ی پیش باز به تیپ هم زده بودند. اصلاً نمی فهمید این دختر چرا انقدر اعصابش رو تحریک می کنه. هیچوقت از زن هایی که مطیع نبودند و ادای خروس جنگی رو در می آوردند، خوشش نمی اومد ولی این یکی اگر کمی به خودش می رسید و با دل کارن راه می اومد، می تونست به یه جاهایی برسه. گرچه انگار کلاً تو باغ نبود و سیگنال های کارن رو نمی گرفت؛ یا شاید ازش خوشش نیومده بود. کارن فکر کرد، مگه ممکنه؟! تا به حال با زنی ملاقات نکرده بود که توجهی از کارن ببینه و جواب نده!

دوباره به ساعت نگاه کرد. کارهای باغچه انجام شده بود، دیگه اواسط آبان بود و باغچه کاری نداشت. تمیزکاری ها رو هم یکی در میون تموم کرده بود. حتی صندوق شیشه ای کمک های مردمی هم برق می زد. عمداً کنار در حیاط قرار داشت تا عابرها بهش دید داشته باشند. خوبی اینجا این بود که کسی به چیزی گیر نمی داد. توی این یک ماه بدجوری به اومدن به موسسه عادت کرده بود. از محیط و آدم های اینجا آرامش می گرفت؛ آخرین آدم های باقی مونده توی شهر... آخرین جایی که کسی توش فضول زندگی بقیه نیست... اگر ماهان رو پرت می کردند بیرون که خیلی بهتر هم می شد. آقای صدیقی آهی کشید و با نگاهی به آسمون گفت: چرا بارون نمیاد؟!

کارن خنده ی آرومی کرد و جواب داد: عاشق شدید؟

مرد مسن خندید و گفت: من تو این سن و سال؟!

- ...

- اگر برف و بارون نیاد، سال دیگه چکار می کنیم؟ مملکت رفته تو دوره ی خشکسالی.

کارن سر تکون داد. حق داشت ولی تو این شرایط این مورد آخرین دل نگرانی کارن بود.

romangram.com | @romangram_com