#_به_من_بگو_لیلی_پارت_254


محمد: دادگاه چی بود؟ شما شکایت کرده بودی؟

ماهان توی سکوت به نسیم نگاه کرد که تمام مدت شنونده بود و چیزی نپرسیده بود. بعد از چند ثانیه جواب داد: راستش نمی خوام دیگه تو کارش دخالتی کنم. فکر کنم بهتره خودش با نسیم خانوم حرف بزنه. از وقتی برگشتم ایران همه اش جنگیدیم... بسه، دیگه بریدم!

نجمان خودش رو روی صندلی جلوتر کشید و با کف دست شونه ی ماهان رو فشار داد.

محمد: یه وقت... چیز خطرناکی نباشه برای دخترم؟

ماهان نفس عمیقی کشید و گفت: نه... نگران نباشید! من هستم.

نجمان: شما هم خودت رو ناراحت نکن!

ماهان: ممنون... فقط یه لحظه اعصابم به هم ریخت. عذر میخوام!

نجمان: راحت باش! چه فرقی داره خواننده های این مصاحبه چی فکر می کنند... اصلاً مگه چند نفر این چیزها رو می خونند؟ خود من انقدر کار سرم ریخته نمی رسم لای روزنامه رو باز کنم.

ماهان با آرامش تازه ای که به دست آورده بود سر تکون داد و گفت: فقط فکرش رو که می کنم این آدم من رو به خدا واگذار کرده...

فروغ: چه دوره زمونه ای شده!

نسیم: تمرکزتون رو فقط رو زندگی خودتون بذارید... این حاشیه ها زودگذره.


romangram.com | @romangram_com