#_به_من_بگو_لیلی_پارت_251

نسیم متوجه منظورش نشد. چند ثانیه توی سکوت به هم خیره موندند و عاقبت ماهان گفت: شما خبر نداری، نه؟

- از چی؟

ماهان سر تکون داد و دسته ای کاغذ رو با حرص از همون زیپ کیفش بیرون آورد. جلوی نسیم گرفت و با لحن کمی عصبی گفت: بخون ببین چی نوشته!

نسیم برگه های روزنامه رو باز کرد و اولین چیزی که توی ذوقش زد، عکس بزرگ کارن بود که با چشم های خوش حالتش به دوربین نگاه می کرد. با صدای ماهان به خودش اومد و چشم از عکس گرفت: بخون! فکر کرده دوست و آشناها نمی فهمند منظورش منم!! یه دفعه اسم می برد دیگه!!

حالا بقیه ی جمع هم با کنجکاوی به نسیم خیره بودند. شروع به خوندن کرد. چند پاراگراف اول در مورد مسائل پزشکی و زندگی شخصیش بود که بیشترش رو نسیم می دونست؛ ولی از یه جایی به بعد صحبت هاش مرموزانه می شد. خط های بودار رو هول هولکی خوند. کمی گیج شده بود. حس کسی رو داشت که بی خبر از همه جاست. به ماهان نگاه کرد که حالا برای پنهان کردن حال بدش مخفی کاری نمی کرد. پدر نسیم پرسید: حالتون خوبه پسرم؟

فروغ هم تکمیل کرد: کاری از دست ما برنمیاد؟

ماهان: نه، خیلی ممنون... ببخشید مادر! من قبل از اومدن تازه این رو دیدم، حالم زیاد مساعد نیست.

محمد: راحت باش... غریبی نکن!

ماهان روی صورتش دستی کشید و رو به نسیم گفت: منظورش از خویشاوند نزدیک من بودم! من از پشت بهش خنجر زدم!

نسیم نمی دونست چی باید بگه... فقط پرسید: دادگاه چی بود؟

- مگه خبر نداری؟!!

- ...

romangram.com | @romangram_com