#_به_من_بگو_لیلی_پارت_249
محمد: احسنت.
نجمان: من صنایع خوندم... تو پتروشیمی کار می کنم.
ماهان: بله. مادر گفته بودند.
فروغ لبخندی زد و ماهان ادامه داد: اتفاقاً یکی از دوستان سربازیم مال اهواز بود؛ کشاورزی خونده بود، الان واسه قیمت گذاری عراضی خط لوله کار می کنه.
نجمان: جداً؟
ظاهراً خیلی جذب موضوع شده بود. پدر نسیم پرسید: مگه اون زمان ایران بودید؟
ماهان: بله... بعد از یه لیسانس و سربازی رفتم... حدود ده سال پیش.
نجمان: دوستتون اسمش چیه؟ شاید من بشناسم.
ماهان: احسان کربلایی.
نجمان: نشنیدم... خیلی ها همکاری می کنند.
ماهان سر تکون داد و پدر و مادر نسیم میوه تعارف کردند. موزی رو از پیش دستی جلوش برداشت و مشغول پوست کندن شد. نسیم نصفه ی نارنگی رو داخل ظرفش برگردوند و به صورت ماهان نگاهی انداخت. دوباره همون حالت پریشون قبل به چهره اش برگشته بود. تا شام خیلی مونده بود و همه مشغول خوردن میوه بودند. صدای آروم تلویزیون هم موسیقی متن شده بود. نجمان دوباره به حرف اومد: اون دوستتون کارشناس دادگستریه؟
- بله... می تونم معرفیش کنم.
romangram.com | @romangram_com