#_به_من_بگو_لیلی_پارت_248


- رفته بود حموم.

نسیم معمولاً توی خانواده طرف کسی رو نمی گرفت. فقط برای آروم کردن دل مادرش سر تکون داد و گفت: حالا نمی خواد خودت رو ناراحت کنی.

- چرا ناراحت؟ اون باید ناراحت باشه... من که پسرم پیشمه الحمدالله...

نسیم بلند خندید که صدای خنده اش با زنگ در همزمان شد. پدرش برای باز کردن در رفت و نسیم و فروغ هم سراغ روسری هاشون رفتند. صورت نجمان اخمو بود. چند دقیقه بعد همه توی پذیرایی نشسته بودند و گفتگو های کوتاه و عمومی در جریان بود. در مورد فوتبال، آب و هوا، برداشتن تحریم ها، اوضاع تهران و اهواز و هر چیزی که آدم های غریبه رو به هم نزدیک تر می کرد. اما ماهان انگار مثل همیشه نبود. حال خوشی نداشت و نسیم فقط می تونست به دعوت امشب ربطش بده. شاید به خاطر مادر نسیم تو رو در بایستی افتاده بود و حالا هم معذب بود.

پذیرایی فقط یک دست کاناپه داشت و همه نزدیک به هم نشسته بودند. نسیم میوه و قهوه برای پذیرایی آورده بود. پدرش موقع صحبت با ماهان، حتی همون ته لهجه ی خوزستانی رو هم از صداش حذف کرده بود. همیشه وقتی می خواست رسمی برخورد کنه، اینطوری می شد. نسیم راحت تر روی صندلیش نشست و توجه اش رو به گفتگو داد. صدای ماهان رو از صندلی کناریش شنید: من تا حالا خوزستان نیومدم... فقط یه بار بندر عباس رفتم.

داشت رو به نجمان حرف می زد. نجمان روی صندلیش به جلو خم شد.

- پس واجب شد سر بزنید.

نسیم صورت نجمان رو بررسی کرد. به نظر می رسید بعد از یه برخورد و صحبت نیم ساعته، اعتماد و توجه اش به ماهان جلب شده. بیشتر از چیزی که نسیم انتظار داشت.

ماهان: بله، حتماً.

محمد: فرمودید رشته تون چیه؟

ماهان: حقوق خوندم.


romangram.com | @romangram_com