#_به_من_بگو_لیلی_پارت_245
- از کی تا حالا ما سر این چیزها دعوا می کنیم؟! شماها رو فرستادم درس بخونید، واسه خودتون کسی بشید، نه اینکه دعوا راه بندازید! بالاخره هر امر خیری نیاز به آشنایی داره!
نسیم آروم خندید و با بلوز و شلوار راحتی بیرون رفت. برای خودشون می بریدند و می دوختند! نجمان بلافاصله پرسید: جدیه؟!
- نه به خدا... مامان واسه پسر مردم تور پهن کرده.
پدرش بلند خندید و با صدای فروغ، جلوی خودش رو گرفت: محمد!
نجمان با تاسف سر تکون داد و تلوزیون رو روشن کرد. نسیم خوب می دونست که مادرش همه چیز رو با پدرش در میون میذاره. نگرانی نجمان هم با دیدن ماهان از بین می رفت. هر آدم عاقلی که برخورد ماهان رو می دید، متوجه می شد که با آدم درستی طرفه... ولی به احتمال زیاد فروغ از به دست آوردن همچین دامادی ناامید می شد؛ چون رفتار ماهان چیزی رو که بشه به عشق نسبت داد، نداشت و نسیم از این بابت خوشحال بود. به سمت سرویس بهداشتی رفت که شست و شو کنه. نیم ساعت بعد جلوی در کمد لباس هاش ایستاده بود و سعی می کرد نگاه عیب و ایرادگیر مادرش رو نادیده بگیره.
بالاخره یکی از پیراهن های دکمه دار رو انتخاب کرد که با دامن بپوشه، اما همونطور که انتظار داشت فروغ گفت: این چیه؟؟
- چه عیبی داره؟
- همین دو روز پیش با هم خرید کردیم.
نسیم به سارافون لی نگاه کرد که با هم خریده بودند. خیلی دخترونه و خوش دوخت بود ولی نمی شد با شلوار پوشید. فروغ جلوتر اومد و آویز لباس رو از کمد در آورد. جلوی شونه های نسیم گرفت و برانداز کرد. لبخند روی صورتش، نشونه ی رضایتش بود. اما ماهان کسی نبود که نسیم بخواد روش تاثیر بذاره. به خصوص که قصد موندگاری تو ایران رو هم نداشت. آویز رو از دست مادرش گرفت و در حالیکه داخل کمد برمی گردوند، گفت: نه، همون پیراهن مناسبه... با جین می پوشم.
فروغ نفسش رو بیرون فرستاد و بحثی نکرد. نسیم با انتخاب تهران برای زندگی، به خانواده اش فهمونده بود که قصد مستقل شدن داره و قرار نیست منتظر ازدواج بمونه تا برای خودش و زندگیش تصمیم بگیره. این تصمیم ها شامل لباس پوشیدن هم می شد. خوشبختانه خانواده اش سنتی نبودند که خواسته هاش رو درک نکنند. مخصوصاً پدرش که همیشه نقش حمایتگر داشت.
فروغ از اتاق بیرون رفت و نسیم لباس هاش رو عوض کرد. آرایش مختصری هم روی صورتش نشوند و سراغ خانواده اش رفت. نجمان و محمد در حال تماشای تلوزیون و گفتگو بودند. فروغ در قابلمه ی قلیه رو برداشته بود. غذای امشب محلی بود و نسیم هم دلش برای دستپخت مادرش تنگ شده بود. به آشپزخونه رفت و مشغول سرک کشیدن به غذاها شد.
- کمک نمی خوای؟
romangram.com | @romangram_com