#_به_من_بگو_لیلی_پارت_243

به طرف صدا چرخید و پدرش رو توی لباس راحتی سفید دید که با لبخند به نون ها خیره بود. با این لباس رنگ تیره ی پوستش بیشتر جلوه می کرد.

- شاه دخترون برام نون خریده؟

نسیم لبخند زد و به طرف پدرش رفت که مثل همیشه خودش رو براش لوس کنه. عادتی که از بچگی همراهش بود و تصور نمی کرد حتی توی پنجاه سالگی هم ترکش کنه. تو آغوش پدرش رفت و شقیقه اش رو به سینه اش چسبوند، صداش رو بچگونه کرد و گفت: اهوم... نون سنگک خریده...

با صدای نجمان از هم جدا شدند: ایف... باز شروع کرد!

صدای خنده ی فروغ توی آشپزخونه پیچید و نسیم با صورتش شکلکی برای نجمان در آورد. ظاهر و هیکل نجمان به پدرش رفته بود ولی نسیم شباهت ظاهری بیشتری به مادرش داشت. پرسید: مگه با دوست هات قرار نداشتی؟

نجمان روی یکی از کاناپه ها نشست و در حالیکه کنترل تلویزیون رو برمی داشت، گفت: زودتر اومدم... مامان گفت مهمون داری.

نسیم نگاهی به مادرش انداخت و جواب داد: در واقع مهمون مامانه!!

نجمان رو به فروغ پرسید: کی هستن حالا؟

نگاهی بین پدر و مادر نسیم رد و بدل شد و نسیم شروع به باز کردن دکمه های ژاکت و مانتوش کرد. فروغ گفت: یکی از همکارهای نسیم، همون که ماه پیش وقتی نسیم رو رسوند باهاش یه ساعتی حرف زدم.

نجمان اخمی روی پیشونیش انداخت و کنترل رو گوشه ای گذاشت.

- همون مرده؟

- ...

romangram.com | @romangram_com