#_به_من_بگو_لیلی_پارت_242


- شما بفرمایید!

نسیم دوباره خندید و راه افتاد. توی مسیر احوالپرسی معمول رو کردند. نزدیک به در واحد نسیم، آقای احمدزاده پرسید: راستی... چرا نگفتید من ماشینتون رو ببرم تعمیرگاه؟

- برادرم تهرانه، خودش یه سر برد.

- خانواده اومدن؟ چشمتون روشن!

نسیم جلوی در ایستاد و تشکر کرد. بعد رو به احمدزاده گفت: اگر پدرم رو تو طبقات دیدید، حرفی از سقف نزنید... نمی خوام نگران بشه.

- رو چشمم... با اجازه!

خواست به راهش ادامه بده که نسیم دوباره به حرف اومد: شما از کجا می دونید ماشینم خراب شده بود؟

احمدزاده ایستاد و با سکوت به نسیم نگاه کرد که منتظر جواب بود. بعد لبخندی زد و گفت: دیدم چند روزه بیرون نمی بریدش.

- بله. همینطوره.

مرد سر تکون داد و بالا رفت. مشخص بود که از سوال نسیم خوشش نیومده، احتمالاً دوست نداشت، جلوی نسیم فضول جلوه کنه. نسیم حرکتی به لب هاش داد و کلید انداخت. مادرش طبق معمول توی آشپزخونه در حال پخت و پز و گاهی چشم انداختن به مجله های خانواده بود. نسیم بلند سلام کرد، نون ها رو روی میز کوچیک آشپزخونه گذاشت و گفت: بابا کو؟

- من اینجام.


romangram.com | @romangram_com