#_به_من_بگو_لیلی_پارت_241
- مگه بده؟
فروغ دستی روی طرح های برجسته ی بافت کشید و جواب داد: یه کم... بچگونه نیست؟
به نظر نسیم خیلی هم بامزه بود. مادرش ادامه داد: تو فروشگاه یه چیز مناسب تر پیدا می کنیم.
نسیم مخالفتی نکرد. مادرش زن خوش سلیقه ای بود و خرید رفتن باهاش خیلی می چسبید. نفس عمیقی تو هوای خنک آبان ماه کشید و سعی کرد، جلسه اش با کارن رو فراموش کنه. اما فروغ در حالیکه دستش رو دور نسیم مینداخت و به خودش نزدیکش می کرد، به حرف اومد: چقدر بد برخورد کرد؟!! تو تلویزیون خیلی خوش اخلاق به نظر می رسید!!
- آدم خوبیه.
- خدا به دور!
23
از ماشین پیاده شد و در حالیکه حلقه ی کیفش رو روی دوشش مینداخت، در عقب رو باز کرد. سنگک های بزرگی که داخل نایلون پیچیده شده بود رو از روی صندلی ها برداشت، در رو بست و قفل کرد. پدرش عاشق سنگک های این نونوایی بود و نسیم هر بار که پدرش تهران می اومد، از این نون ها براش می خرید.
دو روز گذشته، خیلی خوب بود. نسیم بعضی از جلسه های دفتر رو جا به جا کرده بود تا بیشتر وقتش رو با خانواده بگذرونه؛ از پا درد تو پاساژگردی تا یخ زدن تو توچال... امشب هم مهمون ویژه داشتند. نسیم با یادآوری اجبار مادرش برای دعوت ماهان، اخم کرد. ماهان توی کانادا زندگی کرده بود و احتمالاً درباره ی این جور رفت و آمدهای دوستانه و خانوادگی ریلکس بود ولی نسیم از همین حالا دل نگران شده بود. باز کردن پای یه مرد غریبه، هر چند آدمی به آقامنشی ماهان، کار درستی به نظر نمی رسید. حتی با حضور خانواده... مهم ترین دلیلش هم این بود که نسیم هیچ حسی به جز احترام بهش نداشت؛ حداقل نه از وقتی سر و کله ی کارن پیدا شده بود.
کارن... کلیشه ای ترین اتفاق ممکن برای یه روانکاو... نسیم حس عجیب و دست و پا گیری نسبت به یکی از مراجعینش پیدا کرده بود و امیدوار بود که به زودی از بین بره. با صدای آقای احمدزاده روی پله به عقب برگشت. مرد نون سنگک توی دستش رو بلند کرد و با خنده گفت: شما هم؟
نسیم هم خندید و نون رو به طرفش گرفت.
- بفرمایید نون!
romangram.com | @romangram_com