#_به_من_بگو_لیلی_پارت_240


ولی جمله ی کارن اجازه نداد: حتماً اهمیتی نداشته که بگه.

اخمی به نسیم کرد و با گفتن «ببخشید، عجله دارم» به طرف خروجی راه افتاد. نسیم و فروغ و ایمانی چند لحظه ای به هم نگاه کردند و بالاخره نسیم گفت: همیشه اینطوری نیست!

فروغ اخمی روی پیشونیش نشوند و گفت: همین یه دفعه بس بود!!

مشخص بود که مدل برخورد کارن تاثیر بدی روی مادرش گذاشته و کارن هم به این مورد هیچ اهمیتی نمیده! نسیم بعد از روب*و*سی و احوالپرسی با مادرش، از منشی خداحافظی کرد و همراه فروغ بیرون رفت. برای اینکه مجبور به توضیح دادن نشه، حرف دیگه ای پیش کشید: راحت رسیدید؟

- آره، بد نبود.

- بابا و نجمان خونه اند؟

- بابات خواب بود. شاید نجمان بره سراغ دوست های دانشگاهیش.

- خوبه... دلم تنگ شده بود براشون... کاش زهرا هم می تونست بیاد.

- بذار بچه ام دو روز نفس بکشه!

به بدجنسی مادرش خندید. گاهی واقعاً مادرشوهر بازی در می آورد ولی تا حالا اختلاف جدی ای درست نشده بود. زهرا هم کسی نبود که کم بیاره. دکمه های بافتش رو بست و گفت: زیاد طول ندیم. بریم بابا رو ببینم.

- باشه... این چیه پوشیدی؟


romangram.com | @romangram_com