#_به_من_بگو_لیلی_پارت_239
- ولش کن!
- چرا مدام تو حرف من می پرید؟ اجازه بدید...
- من واسه دفاعیه بچه دانشجوها وقت ندارم!!!
احتمالاً بحث های این جلسه احساسات کارن رو برانگیخته بود چون حالت چهره اش غمگین بود. اما مطمئناً با رسیدن به خونه احساس سبکی می کرد. دوباره گفت: جلسه تموم شده!
نسیم نگاه کوتاهی به ساعت انداخت، کارن بلند شد و در حالیکه کتش رو می پوشید، گفت: شما هم که قبل از اومدن من آماده ی رفتن بودی!
طعنه ی کلامش به خاطر اتاق مرتب شده و کیف و لباس آماده ی حرکت نسیم بود. امروز با مادرش قرار داشت تا برای خرید لباس به فروشگاه برند. احتمالاً تا الان مادرش جلوی در رسیده بود. به طرف بافت کوتاه زرشکیش رفت و بی توجه به طعنه ی کارن، آماده ی رفتن شد. قرار نبود در مورد کیف و لباسش هم برای همه توضیح بده!
- با ماهان قرار داری که انقدر هول می زنی؟
نسیم دوباره نادیده اش گرفت.
- پنجشنبه قیافه اش دیدن داره!
نسیم نظری نداشت که داره در مورد چی حرف می زنه اما چیزی نپرسید. کیفش رو برداشت و در حالیکه دفترچه ی یادداشت رو به سمت کارن می گرفت، در رو برای خروجش باز نگه داشت. مرد بدون خداحافظی دفتر رو کشید و بیرون رفت. نسیم هم به دنبالش حرکت کرد. سمت میز خانوم ایمانی رفت تا سفارش های لازم رو بکنه که صدای مادرش به گوشش خورد: سلام آقای دکتر!
نسیم به سمت صدا چرخید و مادرش رو دید که با مانتو و شلوار کرم رنگ جلوی کارن ایستاده. کارن براش سر تکون داد و خواست عبور کنه که فروغ دوباره به حرف اومد: من همه ی برنامه هاتون رو دیدم... نسیم چرا نگفته بودی دکتر شفیق رو میشناسی؟!
و یکی از لبخندهای مخصوصش رو تحویل کارن داد. نسیم شروع کرد: مامان...
romangram.com | @romangram_com