#_به_من_بگو_لیلی_پارت_238
نسیم ناراحتی توی صورت کارن رو درک می کرد. دوری از فرزند برای هیچ پدری خوشایند نیست. گفت: شما نباید خودتون رو مقصر بدونید. وقتی عمر یه ازدواج تموم میشه، کاری نیست که از طرف زن یا مرد بتونه جلوش رو بگیره.
- ...
- بعد از اون هر دو باید با یه سری خاطرات خوب، زندگی تازه ای شروع کنند.
- ...
- مرور زمان قبول این وضعیت رو ساده تر می کنه. همه آدم های بزرگ و موفق توی زندگیشون مشکلاتی داشتند... اما در نهایت این موفقیتشون هستش که آوازه ای شده، نه مشکلاتشون.
کارن همچنان ساکت و خیره نگاهش می کرد. نسیم می تونست ببینه که کارن هنوز از نظر احساسی با همسر سابقش درگیره. ادامه داد: حتی از یه جایی به بعد باید دوست داشتن آدم ها رو هم متوقف کرد. تمرکز زیاد روی بعضی حس ها، آدم رو از تجربه ی بقیه دور می کنه.
کارن سر تکون داد و به انگشت هاش روی شلوار خاکستریش نگاه کرد. بعد از مکث کوتاهی سرش رو بلند کرد و پرسید: پس نظرت اینه که مردم کلاً رابطه رو بذارند کنار و نسلشون منقرض بشه؟
- جانم؟!
- همین الان داشتی می گفتی!
منظورش چند دقیقه پیش بود... احتمالاً به حرف های بعدی نسیم اهمیت چندانی نداده بود.
نسیم جواب داد: نه... البته که نه! فقط شهامتش رو داشته باشند که ماهیت اعمالشون رو بپذیرند. خوب یا بد... زندگی صادقانه، آروم ترین زندگیه...
romangram.com | @romangram_com