#_به_من_بگو_لیلی_پارت_235

سر انگشت هاش روی رگ نسیم بود و داشت از پزشک بودنش سو استفاده می کرد. نسیم دستش رو محکم کشید و بیرون آورد. اصلاً نمی خواست این مرد بویی از حال درونیش ببره که ظاهراً پنهان کردنش سخت شده بود. این یه مسئله ی شخصی بود و به کسی غیر از خود نسیم ربطی نداشت. ناخودآگاه اخم روی صورتش نشسته بود. کارن سکوت رو شکست: چیه؟ خودت می خواستی همه چیز رو با مشاورم در میون بذارم!!

و آهسته خندید.

- نه همه چیز! این ها رو باید با زنت در میون بذاری!

کارن خنده اش رو جمع کرد و گفت: من زن ندارم!

تکلیف فعل های ماضی و ناسازگاری هاش تا حد زیادی برای نسیم مشخص شد. با خودش تکرار کرد، زن نداشت! حداقل مرد متاهل نبود! این خجالت نسیم از احساسش رو کمتر می کرد. گفت: پس ازدواج کن!

- مثلاً با تو؟

پوزخند زد و اضافه کرد: گفتم که دور زن ها خط کشیدم. آدم باید پای عشق اولش وایسه!

یه مشکل دیگه هم به لیست بلند مشکلاتش اضافه شد. تنفر از تشکیل خانواده ی جدید. نسیم پرسید: از کی جدا شدید؟

- خوب می بری و می دوزی! شاید هم از خوشحالیته که دیگه رقیب نداری.

- رقیب؟

- انکار نکن! وقتی ازش حرف می زدم باید صورتت رو می دیدی!

انگار نسیم تنها کسی نبود که طرفش رو زیر نظر گرفته. هرچند که نگاه کارن بیشتر روی در و دیوار بود و نسیم هم روی پنهان کردن احساسش مهارت داشت. مرد داشت بلوف می زد. نسیم از جاش بلند شد و در حالیکه به طرف پنجره می رفت، با پوزخند و جوری که کارن بشنوه تکرار کرد: رقیب!!!

romangram.com | @romangram_com