#_به_من_بگو_لیلی_پارت_234


- تا تجربه اش نکنی، نمی فهمی دارم چی میگم.

- از کجا می دونی تجربه نکردم؟!

کارن چشم هاش رو ریز کرد و منتظر توضیح نسیم موند ولی قرار نبود توی این جلسه ها از نسیم حرف بزنند. وقتی سکوت نسیم طولانی شد، کارن گفت: حتماً از یه جایی می دونم!

انگشت هاش رو روی مچ نسیم حرکت داد. نسیم با کنایه ولی آروم گفت: جوری از همسرت تعریف کردی که تعجبی نداره چشمت زن دیگه ای رو نبینه!

و با چشم به دست هاشون اشاره کرد. کارن به لحن نسیم آهسته خندید. خنده ای که با طرز نگاه کردن اون جفت چشم آبی روشن، تمام حس های زنونه ی نسیم رو یک جا بیدار می کرد. این آخرین چیزی بود که نسیم وسط این اوضاع پیچیده لازم داشت!

- آره، بعد از غزاله دور همه ی زن ها رو خط کشیدم.

- ...

- دور هر زنی رو...

- ...

- حتی اگه موهاش اینطوری کنار صورتش ریخته باشه!

انگشت هاش داشت روی مچ نسیم فشار می آورد، نسیم به خودش اومد، دستش رو عقب کشید ولی دست کارن محکم تر نگه اش داشت و گفت: می دونی... با همین تغییر نبضت هم تحریک میشم!


romangram.com | @romangram_com