#_به_من_بگو_لیلی_پارت_233

با این سوال کارن از خاطره هاش برگشت. خاطره هایی که شنیدنشون، هرچند مختصر و کوتاه، نسیم رو غمگین می کرد. کارن جواب داد: آدم گاهی... تو دیوونه بازی های کسی که دوست داره هم شریک میشه!

- مطمئنید این شخصیتی که حرفش رو می زنید خود شمایید، نه کسی که همسرتون از شما ساخته؟

- من دیگه از هیچی مطمئن نیستم.

به چشم های نسیم زل زد و نسیم حرف دیگه ای در این مورد نداشت. باید اطلاعات بیشتری جمع می کرد.

- بچه چطور؟

برای یه لحظه چهره ی کارن در هم کشیده شد و روش رو برگردوند. نسیم از خودش پرسید. یعنی امکان داشت که این مرد یه پدر باشه؟ و رو به کارن گفت: مشکلی با این سوال دارید؟

- چند سال طول کشید تا کامی به دنیا بیاد.

نسیم نفس عمیقی کشید. پس پای یه بچه هم در میون بود. ترجیح می داد جواب «نه» باشه.

- از همون اولین باری که ب*غ*لش کردم، همه زندگیم زیر و رو شد. یه چیز زنده ی کوچولو که فقط مال خودته. با دیدنش تو آزمایشگاه و بیمارستان خیلی فرق داشت! تجربه اش با هیچ چیز قابل مقایسه نیست...

- ...

- چرا ساکتی؟

دستش رو جلو آورد و دست نسیم رو گرفت. نسیم واکنشی نشون نداد. حالت صورت و تر شدن چشم های کارن موقع حرف زدن از بچه اش، واقعاً منقلبش کرده بود. انگار در مورد یه معجزه حرف می زد. گفت: دارم گوش میدم.

romangram.com | @romangram_com