#_به_من_بگو_لیلی_پارت_232


- دارید؟

- ...

- ایشون هم کارمنده؟

- نه. احتیاج مالی نداشتیم. هیچوقت هم تنها نبود که حوصله اش سر بره و بخواد کار کنه... تو خونه ی پدرش زندگی می کردیم، بهتره بگم مادرش.

- شما راضی بودید؟

کمی مکث کرد و بعد به صورت نسیم نگاه کرد. از حالت چهره اش پیدا بود که مشغول حساب و کتاب کردن اینه که چقدر بگه. بالاخره جواب داد: بله. من بعد از یه مدت تنهایی وارد یه خانواده شده بودم، همه خیلی خوب بودند. با هم مسافرت می رفتیم... بیشتر مواقع خودمون دو تا... مثل اغلب زوج های جوون، خوشبخت بودیم. برعکس زن های دیگه ساحل رو دوست نداشت. با هم به کوه و جنگل می زدیم، آثار باستانی رو می دیدیم. عکس می گرفت، آلبوم های بزرگ درست می کرد. عکس های هنری جالب، کنار توضیحاتی که خودش می نوشت. هر آلبوم مال یه شهر توریستی. توی کتابخونه پر شده بود...

نسیم داشت تمام جزئیات صورتش رو موقع حرف زدن بررسی می کرد. به نظر توی رویا فرو رفته بود و نسیم غم شدیدی توی قلبش احساس می کرد. پرسید: رشته ی هنر خونده؟

- نه، تجربی و کارگاهی یاد گرفته بود. تحصیلات آکادمیک نداشت.

نسیم سعی کرد که نشونه ای از تعجب رو توی ظاهرش بروز نده. اول به خاطر اختلاف تحصیلی و بعد فعل های ماضی! چیزی نپرسید. نمی خواست حالا که به حرف اومده، چیزی متوقفش کنه.

کارن ادامه داد: زیاد مهمونی می گرفتیم، مهمونی می رفتیم... مخصوصاً اون اوایل. هر دومون برون گرا بودیم. پاتوقمون دربند بود ولی رستوران و هتل و پیستی نبود که یه بار امتحان نکرده باشیم. اکثر فست فودهای تهران...

این مشخصات مال مردی که نسیم شناخته بود، نبود! مدتی به لبخند قشنگ روی لب هاش خیره موند و بعد پرسید: دکترها که با فست فود مخالفند؟!


romangram.com | @romangram_com