#_به_من_بگو_لیلی_پارت_229
بالاخره سکوت کرد و منتظر جواب کارن شد. اما کارن احساس بدی داشت. این دختر داشت کارن رو با یه مشت جمله ی مودبانه و اتو کشیده، از سر باز می کرد. این همون چیزی بود که می خواست ولی چرا احساس بدی داشت؟ یه زن دیگه داشت پسش می زد! با یه مشت چرت و پرت، محترمانه پسش می زد! صداش رو پایین نگه داشت و جواب داد: پس می خوای جلسه ها تا آخر تشکیل بشه؟
- تا هر جایی که لازم بود... قول میدم زیاد طول نمیکشه.
- نمی خوای بدونی قرار ملاقاتم با صاحب دفترت به کجا کشید؟
- هر کاری می خوایید بکنید، خدافظ!
قطع کرد و کارن با عصبانیت گوشی رو بلند کرد تا به جایی بکوبه، اما پشیمون شد. در عوض دوباره شماره گرفت و بلافاصله بعد از وصل شدن، گفت: این آخرین بارت باشه که تو روم قطع می کنی!
- حالا اجازه میدید به کارم برسم؟
کارن جواب نداد. فقط تماس رو قطع کرد و از اتاق بیرون رفت. تمام یک ساعت بعد رو با خودش کلنجار رفت که دوباره زنگ نزنه و از دلش در نیاره. به صاحب ملک دفترش حتی زنگ هم نزده بود و فقط قصد تهدید داشت...
در نهایت به این نتیجه رسید که در مورد صمیمی نشدن حق با لیلی بوده. نمی خواست دوباره خودش رو درگیر زنی کنه. اما شک داشت بتونه بیشتر از این به مخفی کاری ادامه بده. نمی تونست مدام بهانه بتراشه، یکی از همین جلسه ها بالاخره مجبور بود از غزاله حرف بزنه.
22
نسیم نگاهی به لبخند کارن انداخت. نیم ساعت از جلسه به صحبت های همیشگی گذشته بود و مرد هر از گاهی این لبخند رو تحویل می داد. نسیم پرسید: چیزی شده؟
- چطور؟
- می خندید!
romangram.com | @romangram_com