#_به_من_بگو_لیلی_پارت_227

و لبخند بزرگی زد. همون حس خوب بیشتر از قبل شده بود. اینکه همه چیز نرماله و سیر عادیش رو داره. اینکه انگار قراره بعد از اینجا مثل همیشه به خونه برگرده و غزاله رو توش ببینه... زن بیرون رفت. عسگرلو و رادوفا در حال گفتگو بودند. دوباره ویبره ی sms رو حس کرد و موبایل رو در آورد. پیام از طرف لیلی بود. ظرف یک ثانیه دنیا دوباره به روال واقعیش برگشت. حقیقتی که کارن نمی تونست انکارش کنه. حقیقتی که کارن رو مدام به سمت لیلی می کشوند. باز کرد. نوشته بود: سلام دکتر! کجایی؟

کارن کمی جا خورد. بعد همینطور که از کنار میز طویل قدم می زد، نوشت: از کی به مرحله ای رسیدیم که همدیگه رو چک کنیم؟

بعد با یادآوری بحث آخرشون توی موسسه، شکلک خنده هم اضافه کرد و فرستاد. بدجوری تند رفته بود. جواب اومد: آخه امروز شنبه است.

- بله من هم تقویم دارم!! چرا زنگ نمی زنی؟ شاید من دلم بخواد صدای مشاورم رو بشنوم!

فرستاد و آروم خندید. به عسگرلو و رادوفا که کنجکاو شده بودند نگاه کرد.

- که در مورد تهدیدهای جدید حرف بزنیم؟... یا قبلی ها رو یادآوری کنید؟

کارن لبخند زد. اون روز برای آروم کردن خودش اولین فکری که به ذهنش رسیده بود رو به زبون آورده بود. بیشتر، از این ناراحت بود که چرا حس های پیچیده ای بهش داره. حتی حالا هم نمی تونست به خودش توضیح بده... مسلماً نه عشق بود، نه همدردی! لیلی دوباره پیام فرستاد: فقط خواستم بگم، مسئولیت قولی که میدیم با ماست. مسئولیت همه ی کارها و حرف هامون.

کارن اخم کرد. چرا رمزی حرف می زد؟ نوشت: متوجه نمیشم؟!

- قرار بود به دکتری که پیشنهاد دادید، زنگ بزنید... وقتی اون خانوم رو از مطب بیرون کردند با من تماس گرفت.

برای یک لحظه همه چیز روشن شد. کارن پشت دستش رو روی لبش گذاشت. نمی دونست چی باید بنویسه. کاملاً فراموش کرده بود. رادوفا و عسگرلو اشاره ای به در زدند و بیرون رفتند.

- اصلاً یادتون نبود، درسته؟ اصلاً اهمیتی براتون نداشت.

حق داشت. امروز به تنها چیزی که فکر نمی کرد، همین مورد بود. شماره ی لیلی رو گرفت. با بوق اول جواب داد: مشکلی پیش نیومد... من آدرس دکتر داوطلبمون رو دادم. ویزیت هم شد.

romangram.com | @romangram_com