#_به_من_بگو_لیلی_پارت_223
چند دقیقه بعد در اتاق باز شد. پسر جوونی همراه با عسگرلو داخل اومد. عسگرلو با لبخند به کارن نگاه کرد و با اشاره ی چشم و ابرو، علامت ok داد. پسر که لباس اسپورت پوشیده بود، جلو اومد و خودش رو معرفی کرد: بهروز رادوفا هستم... خوشوقتم!
کارن هم دست داد و «همچنین» کوتاهی گفت. پسر اول به عسگرلو تعارف نشستن زد و بعد خودش رو به روی کارن، پشت میز م*س*تطیل شکل نشست. ساختمون چندان شلوغ و پر سر و صدا نبود و کارن از این بابت خوشحال بود. کیف دستی چرمش رو باز کرد، چرم قهوه ای... یادش افتاد که غزاله اون اوایل خیلی به ست کردن کیف و کفش با کت و شلوار تشویقش می کرد. نفسش رو محکم بیرون فرستاد. خیلی وقت بود که تمام این خاطره ها رو توی چاه عمیقی از ذهنش دفن کرده بود و دهانه اش رو جوری آهن کوب کرده بود که هرگز به بیرون نشت نکنه. ولی گاهی از کنترلش خارج می شد. کاور آچهار رو بیرون آورد. کاغذ های داخلش رو به طرف رادوفا گرفت و گفت: این هم سوال هایی که فرستاده بودید.
پسر کاغذها رو گرفت. کاغذ هایی که از طریق یکی از دوست های عسگرلو به دست کارن رسونده بود. سوال های یه مصاحبه ی شخصی اما جنجالی. درست همون چیزی که کارن برای تغییر افکار عمومی و دوست و همکار و رئیس بهش احتیاج داشت. رادوفا مشغول خوندن بود. از حالت مرموز صورت عسگرلو می شد فهمید که رادوفا کاملاً توجیه شده ولی چهره ی خود پسر چیزی رو نشون نمی داد. بعد از چند دقیقه زیر و رو کردن کاغذها، سرش رو بلند کرد و گفت: انتظار بیشتری داشتم!!
کارن نگاهی به عسگرلو کرد و بعد به پسر خیره شد. اخم کوچیکی کرد و پرسید: از چه لحاظ؟
پسر کاغذها رو روی میز ول کرد و جواب داد: جواب ها خوب نیست.
- مگه قصه ی مادربزرگه ست که خوب باشه؟!!!
عسگرلو خنده ی آرومی کرد و رادوفا جدی تر گفت: دکتر جان! اگر قصدت تحت تاثیر گذاشتن خواننده هاست که... این جواب ها...
شونه بالا انداخت و جمله رو ادامه نداد. در عوض از جیب پیراهنش خودکاری رو بیرون آورد و روی یکی از کاغذهای سفید نگه داشت، همزمان گفت: اصلاً بذارید یه تغییر اساسی توی سوال ها بدم. چند تا از سوال ها عوض میشه، همین جا جواب میدید. جلوی خودم...
کارن با تردید به خودکار نگاهی کرد و گفت: نمیشه فقط صدام رو ضبط کنید؟
- نه... احتمالاً باید چند سری روش ویرایش بزنم تا چیزی در بیاد که می خواییم. اونطوری وقت گیره.
- ویرایش روی جواب های من؟؟!!
- ...
romangram.com | @romangram_com