#_به_من_بگو_لیلی_پارت_222


- هر مردی با یه کار کوچیک واسه کیس های موسسه، می تونه رامت کنه!!!

لیلی بعد از مکث کوتاهی جواب داد: ولی تو با پیشنهاد یه کار بزرگ هم نتونستی!!!

دوباره به فکر پیشنهادش برای تامین بودجه ی موسسه افتاد و بهش برخورد. باز هم عصبی شده بود و نمی خواست حرکت ناجوری ازش سر بزنه. نفس عمیقی کشید و گفت: هنوز هم دیر نشده!

- ...

- تو به این وضعیت ادامه بدی، من هم ادامه میدم!

- ...

- می دونی... از ملک دفترت خوشم اومده... باید یه صحبتی با آقای رحیمی بکنم.

و اسم صاحب ملک رو شمرده شمرده ادا کرد. دفتری که لیلی اجاره کرده بود، چیز چشمگیری نبود ولی کارن بدش نمی اومد از اونجا پرتش کنه بیرون... مخصوصاً با حرف آخرش و این ماهان که مدام دور و برش می پلکید! لیلی هنوز توی سکوت به صورتش خیره شده بود و واکنشی نشون نمی داد. حتماً تا حالا متوجه جدی بودن اوضاع شده بود. کارن حرف آخر رو زد: بذار ببینیم کی اون یکیو رام می کنه!

لیلی حرفی نزد و کارن از حیاط بیرون رفت. همین که پشت فرمون نشست، لیلی رو دید که از موسسه بیرون اومد اما ماهان همراهش نبود. به طرف ماشین ماهان هم نرفت. نگاهی به کارن انداخت و م*س*تقیم سمت خیابون اصلی راه افتاد.

21

مرد با خوشرویی دستش رو دراز کرد. کارن قصد دست دادن نداشت ولی اینجا، بین یه مشت روزنامه نگار جای دشمن تراشیدن نبود. دست داد و مرد به طرف راهروی منتهی به چند اتاق راهنماییش کرد. از کنار ردیف مانیتور های روشن عبور کردند و وارد اتاق نسبتاً بزرگی شدند که مثل بیشتر اتاق های اداری، میز کنفرانس و قفسه و کتاب داشت. مرد با احترام یکی از صندلی ها رو نشون داد و از کارن خواست که چند دقیقه منتظر همکارش بمونه. کارن سر تکون داد و مرد از اتاق خارج شد. عسگرلو با یکی از ژورنالیست های اینجا صحبت کرده بود. قرار گذاشته بودند که این جلسه ی مصاحبه تو منزل کارن تشکیل بشه ولی آخرین روز توی تصمیم تجدید نظر کردند. از نظر کارن هم مصاحبه تو دفتر روزنامه، حالت رسمی تری داشت. روی صندلی لم داد که پشتش به عقب کشیده شد. دست هاش رو زیر چونه زد و به ساعت روی دیوار نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com