#_به_من_بگو_لیلی_پارت_219
کارن ایستاد و به طرفش برگشت. ابروهاش اخم داشت ولی نگاهش به زمین بود. کارن نفسش رو فوت کرد و گفت: یعنی الان مشکل فقط حق ویزیته؟؟!
- چند سری ویزیت... داروها... خانواده اش هم که دانشجو دارند، درآمدشون کمه.
- اگر سهل انگاری بشه و تشخیص غلط بدند، ممکنه قدش رشد نکنه! می فهمی؟
لیلی لب هاش رو روی هم فشار داد و بعد گفت: تلاشم رو می کنم.
کارن از دردسر خوشش نمی اومد، از رو انداختن به این و اون... با کلافگی گفت: بگو شنبه عصر بره مطبی که گفتم... زنگ می زنم بدون نوبت و حق ویزیت کارشون رو راه بندازه.
صورت گرفته ی لیلی به وضوح باز شد ولی گفت: نه نه... نمی خوام به زحمت بیفتی!
کارن دستی توی هوا تکون داد و پا روی پله ها گذاشت. توی دفتر پایین، خانوم پرچمی و ماهان بالای یکی از پوشه های باز ِ روی میز، ایستاده بودند و با دقت مطالعه می کردند. کارن به طرف کیف و کتش رفت. صدای لیلی رو از آستانه ی در شنید: خانوم پرچمی! کار دیگه ای با من ندارید؟
- نه نسیم جان... به سلامت.
ماهان فوراً گفت: ماشین نیاوردی؟
- نه... نمی دونم دوباره چه اش شده بود.
- صبر کن کار من تموم بشه، می رسونمت.
- لازم نیست. خودم میرم.
romangram.com | @romangram_com