#_به_من_بگو_لیلی_پارت_217
کارن نگاهی به چشم های درشت و خیره ی دختربچه و بعد به لیلی انداخت که از همین حالا داشت اخطار می داد، جواب داد: نه، اگر داروهاش رو به موقع مصرف کنه. متاسفانه بیشتر از این در تخصص من نیست.
مردها از جلوی در اتاق رد شدند و به طبقه ی بالا رفتند. حیاط خالی شده بود. کارن بلند شد و بعد از آویزون کردن کت و جا به جایی کیفش به طرف حیاط رفت. تصمیم با خودشون بود. کسی رو بهتر از دکتری که کارن معرفی کرده بود، پیدا نمی کردند.
اول از همه سراغ باغچه رفت تا جمع کردن خاک و برگ ها بمونه برای بعد از خلوت شدن موسسه که زیاد هم طول نکشید. نیم ساعت نگذشته بود که مردها رفتند. مادر و دختری که توی اتاق مدیر دیده بود، آخرین نفراتی بودند که از راهرو بیرون اومدند. زن دست دختربچه رو گرفته بود و سمت در می کشید. انقدر تو فکر بود که اصلاً متوجه کارن نشد. لیلی که همراهشون حرکت می کرد، نگاهی به طرف کارن انداخت و به نشونه ی خداحافظی سر تکون داد. کارن جوابش رو داد و مشغول مرتب کردن حیاط شد... بعد با تی به راهرو رفت. شیشه های ساختمون خیلی غبار گرفته بود و کارن از بچگیش نمی تونست کثیفی و نامرتبی رو تحمل کنه. به خودش یادآوری کرد که هفته ی بعد شیشه شوی و شیشه پاک کن دسته بلند بخره. معلوم نبود قبلاً کی اینجا کار می کرده که کارن دست به هر چی میزد ازش کثیفی و میکروب می ریخت!
وقتی کار طبقه ی دوم هم تموم شد، همون بالا روی فرش یکی از اتاق ها دراز کشید و بازوش رو زیر سرش گذاشت. اثاثیه مثل نمازخونه خلوت چیده شده بود و نشون می داد که برای اسکان استفاده میشه. به آسمون پشت پنجره ی باز نگاه کرد. صاف و آبی بود، گاهی کلاغی از وسطش پر می کشید. هیچوقت تصورش رو هم نمی کرد که کارش از بهترین هتل های دبی به استراحت تو همچین جایی بکشه ولی مثل اولین روزی که جارو رو به دست گرفته بود، حس بدی نداشت. ماسک رو پایین کشید که هوای خنک رو به ریه هاش بفرسته، پلک هاش رو بست و به فکر فرو رفت. درباره ی همه چیز... خودش و غزاله... زندگی گذشته... خونه ی قبلی... آینده ای که از هیچ چیزش مطمئن نبود. بعد از مدتی صدای لیلی رو از بالای سرش شنید: دکتر!
- ...
- آقای دکتر!
- ...
- کارن!
پلک هاش رو باز کرد و به صورت وارونه ی لیلی خیره شد.
- از کی بالا سر منی؟
لیلی درحالیکه می چرخید تا توی زاویه ی بهتری قرار بگیره، جواب داد: تازه اومدم.
ولی کارن چیز دیگه ای حس می کرد. لیلی دوباره گفت: دیدم ماشین هست، خودتون نیستید! پنج دقیقه است دارم می گردم.
romangram.com | @romangram_com