#_به_من_بگو_لیلی_پارت_215
کارن بی حوصله سر تکون داد. حوصله ی سر و کله زدن با خانوم های مسن رو نداشت. به علاوه این تمیزکاری ها و گل و گیاه باغچه، هم براش سرگرمی تازه ای بود و هم ذهنش رو پاک می کرد، وگرنه کارن کسی نبود که به حرف یه دختر مو اسکاچی انقدر دقیق عمل کنه و حتی یه پنجشنبه رو از قلم نندازه!!! به سمت لیلی برگشت که داشت به گفتگوی زن چادری با خانوم پرچمی در مورد آدرس خونه و شغل همسرش، گوش می داد. کارن سرش رو سمت پنجره چرخوند. اوایل آبان بود اما هنوز خبری از بارون نشده بود. صدای لیلی رو شنید: که اینطور! گفتید دقیقاً چند سالشه؟
- شش سال و یه ماه.
کارن سرش رو دوباره سمت زن برگردوند و تکرار کرد: شش سال!
زن با دستپاچگی گفت: بله آقا.
کارن به دختربچه زل زد. خیلی کوچکتر از سنش نشون می داد. بی توجه به نگاه جمع از جا بلند شد و به طرف دختر رفت. رو به روش ایستاد و گفت: بلند شو!
ولی دختر خودش رو روی صندلی جمع کرد و سرش رو پایین انداخت. مادر بچه دستش رو گرفت که بلندش کنه، همزمان گفت: پاشو بهار!
بچه دوباره خودش رو عقب کشید و این بار به کارن زل زد. لیلی تک سرفه ای کرد تا کارن نگاهش کنه. داشت با چشم و ابرو، خط و نشون می کشید. رو به دختر گفت: بلند شوعزیزم! نترس!
دختر بچه به صورت لیلی نگاه کرد که لبخند می زد. کارن نیازی نداشت که برای برخورد با مریض از کسی درس بگیره!! روی صندلی خم شد و گفت: پاشو قدت رو ببینم عمو!
دختر خودش رو لیز داد و پایین پرید. کارن روی موهای کوتاهش دست کشید و گفت: آفرین.
سر تا پای بچه رو از نظر گذروند. با همین اندازه گیری چشمی هم معلوم بود که رشد استخون ها غیر طبیعیه. دست هاش رو چک کرد و پرسید: مدرسه میره؟
- نه آقای دکتر، نیمه دومیه. امسال تازه پیش دبستانی میره.
- شوهرت فامیل نزدیکه؟
romangram.com | @romangram_com