#_به_من_بگو_لیلی_پارت_213

کارن با لبخند جواب داد: خیلی متشکرم.

کارن خواست راه بیفته که ماهان دوباره با لبخند و لحن فوق مودبانه ی مخصوص به خودش شروع کرد: خیر، درست نمیشناسید!

برای لحظه ای به چشم های کارن زل زد. کارن دست ِ توی جیبش رو مشت کرد، چه زری می خواست بزنه؟ ماهان ادامه داد: ایشون یکی از داوطلب های موسسه اند. به درجه ای از معرفت رسیدند که با این تحصیلات و موقعیت، کار نظافت ساختمون رو به عهده گرفتند.

بعد لبخندی که دست کمی از پوزخند نداشت روی صورتش نشوند. با چند تا جمله تموم اون ماسک زدن ها رو بی نتیجه کرده بود. مردها به هم و بعد کارن نگاه کردند. احتمالاً از لحن ماهان گیج شده بودند. کارن نیشخندی به ماهان زد و برای خنثی کردن کنایه اش، رو به مردها گفت: باعث افتخاره!

زمزمه ای از تایید بین جمع پیچید و کارن با سرعت از کنار ماهان رد شد. داخل راهرو رفت و م*س*تقیم خودش رو به اتاق پرچمی رسوند اما زن سر جاش نبود. فقط خانم مسنی با چادر مشکی روی یکی از صندلی ها نشسته بود و دست دختر بچه ای رو توی دست داشت.

امروز زودتر از هفته های قبل اومده بود، در واقع بعد از ناهار سریع راه افتاده بود. از پنجره آدم های توی حیاط نگاه کرد. ترجیح می داد وقتی جارو می زنه کسی اون اطراف نباشه! از زن پرسید: کجا رفتند؟

زن به بیرون اشاره زد و گفت: طبقه بالا.

دختر با چشم های درشت به صورت کارن خیره شده بود و پلک نمی زد. کارن سرش رو چرخوند و روی یکی از صندلی ها نشست. چند دقیقه بعد، سر و صداهای حیاط به راهرو منتقل شد. صدای پرچمی هم بهشون اضافه شده بود... و بعد صدای آشنای دیگه ای! کارن موبایلش رو داخل کیفش انداخت و گوش هاش رو تیز کرد. در مورد تغییراتی توی فضای طبقه ی بالا صحبت می کردند. دوباره صدای لیلی رو شنید که هر لحظه نزدیک تر می شد، سرش رو بلند کرد و لیلی رو دید که کنار پرچمی جلوی در ایستاده بود. پرچمی با دیدن کارن، سریع وارد شد و گفت: سلام دکتر... چه زود تشریف آوردید!

کارن نگاهی به لیلی انداخت که بی اعتنا به سمت زن و دختر می رفت. مثلاً می خواست بگه حضور کارن اهمیتی براش نداره! به پرچمی جواب داد: سلام... می خوام از اون طرف زودتر برم.

و عمداً اضافه کرد: قرار دارم!

چشم های لیلی سریع به طرفش چرخید و کارن لبخندش رو خورد. خانوم پرچمی از جوابش کمی جا خورد و با لبخند معذبی سر تکون داد. نگاه لیلی دوباره سمت اون زن چادری کشیده شد و گفت: گفتن با من کار دارید؟

زن چادر رو روی سرش مرتب کرد.

romangram.com | @romangram_com