#_به_من_بگو_لیلی_پارت_212


- آدرس رو می دونم.

و برای نسیم ابرویی بالا انداخت و لبخند محوی زد. وقتی جلوی در آپارتمان نگه داشت و نسیم پیاده شد. سریع گفت: لیلی!... من...

جمله اش رو تموم نکرد. نسیم به پنجره نزدیک تر شد و گفت: خیلی ممنون که من رو رسوندید.

- ...

- احتیاجی هم نیست که بعداً برای... عذرخواهی زنگ بزنید.

حرف دیگه ای رد و بدل نشد و نسیم به طرف ساختمون رفت. آقای احمدزاده از اون سمت کوچه می اومد. پا تند کرد که زودتر از اون داخل بره ولی مرد خودش رو سریع رسوند. نسیم به عقب نگاه کرد، کارن هنوز نرفته بود و آقای احمدزاده هم با کنجکاوی به ماشینش نگاه می کرد. ترجیح می داد همسایه ها موقع پیاده شدنش از ماشین یه مرد این اطراف نباشند. مخصوصاً وقتی چیزی نبود که زیاد اتفاق بیفته! لبخندی زد که حس و حال متفاوتش رو بپوشونه، احوالپرسی کردند. آقای احمدزاده با خوشرویی همیشگی در رو براش باز کرد و عقب ایستاد تا رد بشه. می دونست قراره تا بالای پله ها گوش هاش رو به حرف بگیره، باید در مورد پشت بوم هم حرف می زدند... دوباره به یاد هزینه های اضافی افتاد... موقع ورود به ساختمون، به عقب نگاهی انداخت، کارن هنوز نرفته بود.

20

ماشین رو پارک کرد و وارد موسسه شد. امروز به نظر شلوغ تر از همیشه بود. گروهی از مردها توی حیاط ایستاده بودند و در مورد موضوعی گفتگو می کردند. برای کارن اهمیتی نداشت. خواست عبور کنه که هیکل ماهان جلوش ظاهر شد. تازه از راهروی ساختمون بیرون اومده بود و روی کفش کنی که دو پله با زمین فاصله داشت، به کارن نگاه می کرد. خیلی غیر منتظره رو به جمع سه نفره گفت: آقای سلام زاده! آقایون!

وقتی توجه ها رو جلب کرد، ادامه داد: ایشون رو نشناختید؟

کارن اصلاً از نمایش خوشش نمی اومد ولی ماهان مثل هر وکیل مدافع دیگه ای، عاشق اینجور ملودرام ها بود. دوباره به حرف اومد: دکتر شفیق... داماد خانواده ی ما!!

مردها به کارن سلام کردند و مردی که ظاهراً «سلام زاده» بود، گفت: بله... من ایشون رو میشناسم... حال شما؟


romangram.com | @romangram_com