#_به_من_بگو_لیلی_پارت_211
نسیم به ساختمون های اطراف چشم انداخت و در حالیکه سر تکون می داد و گفت: واقعاً یه درصد احتمال میدی که من اجازه ی همچین چیزی رو بدم؟
- یه مرکز دیگه چطور؟ من همه جا آشنا دارم... حتی تو ارتش!!!
- نیازی نیست.
کارن با صدای م*س*تاصلی گفت: پس چکارت کنم؟!
- هیچی... می خوام رو دفتر خودم وقت بذارم. مردم دنبال مشاور همیشگیشون هستن، نه اسم مرکز!
دوباره انگشت های کارن رو روی چونه اش حس کرد. داشت صورتش رو سمت خودش برمی گردوند. نسیم دستش روی انگشت ها گذاشت و خواست پس بزنه اما فشارشون بیشتر شد. بالاخره سمت کارن برگشت و به چشم هاش زل زد. با فشار بیشتری دستش رو به عقب هل داد. کارن انگشت هاش رو بلند کرد و با اخم گفت: پس این رفتارت رو درست کن!
نسیم پوزخند زد و گفت: چه رفتاری؟
- اینکه انگار من شوهرتم و اون گردنبندی که دلت می خواست رو برات نخریدم!!
نسیم متوجه منظورش بود و فقط خودش رو مقصر می دونست. نباید اجازه می داد همچین حسی از رفتارش منعکس بشه. با خونسردی گفت: عذر میخوام اگر گاهی مرز بین بیمار و کسی که بیکارم کرده رو رعایت نکردم.
کارن حرفی نزد. در عوض نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و ماشین رو راه انداخت. نسیم پرسید: دیگه کجا؟
- برسونمت خونه.
- باید بپیچی...
romangram.com | @romangram_com