#_به_من_بگو_لیلی_پارت_207

نسیم مکثی کرد و با بلاتکلیفی به اطراف چشم چرخوند. پرسید: عجله دارید؟

- تقریباً.

فکر بدی هم نبود. مجبور نمی شد منتظر تاکسی بمونه. نسیم از هر چیزی که می تونست این رابطه ی بی معنا و عجیب رو تبدیل به یه دوستی معمولی کنه، استقبال می کرد. اینطوری کارن راحت تر با مشکلاتش رو به رو می شد و به نتیجه می رسید. تا همین حالا هم اگر از نوسان های لحظه ای چشم پوشی می شد، خیلی پیشرفت داشتند. سر تکون داد و گفت: خیله خب.

پوشه های روی میزش رو دسته بندی کرد و آماده ی رفتن شد. ده دقیقه بعد داخل ماشین کارن منتظر حرکت بود. کارن ماشین رو روشن کرد. نسیم نگاهی به عقب انداخت تا ببینه خانوم ایمانی پشت پنجره هست یا نه! دوست نداشت با دیدن نسیم تو ماشین کارن، برداشت غلطی داشته باشه. کسی پشت پنجره نبود. کارن سمت خیابون اصلی روند و پرسید: نگران منشیتی؟

- بله.

- چرا نرفت؟

- با چشم پزشکی مشترکه، خانوم دکتر تا شب می مونه.

دفترچه ی صورتی رو داخل کیفش گذاشت و ادامه داد: چرا توی دفترچه حرفی از خانومت نیست؟

- دفترچه ی شخصی منه، نه خانومم.

- شاید اگر اختلافت با خانواده اش...

- چرا امروز ماشین نیاوردی؟

- ...

romangram.com | @romangram_com