#_به_من_بگو_لیلی_پارت_203

نسیم سرش رو بلند کرد، دقیقاً رو به روش ایستاده بود. قدم آخر رو برداشت و فاصله ی بینشون رو به حداقل رسوند. نسیم غافلگیر شده بود و نمی دونست باید چه حرکتی کنه.

- مگه نمیگم اینطوری به مهره هات فشار میاد؟!

نسیم آب دهانش رو قورت داد و خواست حرفی بزنه که حرکت انگشت های کارن روی ستون فقراتش، کلمات رو از ذهنش پروند. صورتش بیش از حد نزدیک بود. چطور ممکن بود اون گفتگو به اینجا کشیده باشه. همین چند دقیقه پیش در مورد زنش حرف می زدند! دست چپش روی شکم نسیم نشست و صداش از کنار گوشش شنیده شد: انداختن وزن به جلو، به مرور زمان باعث میشه دیسک بین مهره ها بیرون بزنه. درست تکیه بده!

نسیم خودش رو جمع کرد و صاف ایستاد. در حالیکه به عقب هلش می داد، گفت: گفتید اسم خانمتون چیه؟!

انگشت های کارن ناگهان جدا شد، جلوی صورت نسیم جواب داد: غزاله.

و کم کم دست هاش رو عقب کشید. این چجور شوهری بود؟ حلقه توی دست داشت ولی بابت هیچ کدوم از این اتفاق ها خجالت نمی کشید!! حتی اگر اختلافی هم داشتند دلیل این رفتار نمی شد. نسیم با خونسردی و لحنی که برای آروم کردن استفاده می کرد، گفت: اینطوری نمیشه راحت صحبت کرد... لطفاً عقب بایستید دکتر!

- کارن!

- بله، کارن.

عقب تر رفت ولی دور نشد. دوباره همون نگاه خیره به چشم هاش برگشته بود و نسیم قصد پر و بال دادن به احساسات متناقض خودش رو نداشت. آهسته به حرف اومد: شما بهتر از من درباره ی اخلاق پزشکی می دونید... درباره ی ضوابط بین دکتر و بیمار... درباره ی محدودیت ها و قوانین حرفه ای...

کارن لبخندی زد و گفت: نه تو پزشکی، نه من بیمار!

نسیم از پشت گوش انداختن های کارن خنده اش گرفته بود. باید یه بار برای همیشه این جریان رو تموم می کرد. گفت: همون قوانین برای دفاتر مشاوره هم ثابته.

کارن سر تکون داد و در حالیکه دوباره جلو می اومد، گفت: آره... قوانین دست و پا گیری اند!

romangram.com | @romangram_com