#_به_من_بگو_لیلی_پارت_200


ذهن کارن به سمت سال های دور و دراز برگشت. به دوران رزیدنتیش. جواب داد: نزدیک ده سال پیش تو بیمارستان باهاش آشنا شدم.

- اون هم پزشکه؟

- نه.

- بیمارت بود؟

- نه، دختر یکی از استادها بود... خوشگل، شیک پوش، خانواده دار...

- همه چی تموم... به قول مادرم.

کارن به شکلک روی صورت لیلی لبخند زد و ادامه داد: هر وقت به پدرش سر می زد، تو جمع هیجان می افتاد.

لیلی کف دست هاش رو از دو طرف به لبه ی میز چسبوند و گفت: پس رقیب عشقی هم داشتی!

- اینطوری ایستادن به ستون فقراتت لطمه می زنه... بعد ها باعث کمردرد میشه.

لیلی اعتنایی نکرد و همچنان برای جواب خیره موند. کارن گفت: آره. خیلی ها خواستگارش بودند... ولی اون فقط یه نفر رو می خواست!

و جوری لبخند زد که منظورش رو برسونه. اضافه کرد: در واقع فقط برای دیدن یه نفر می اومد و می رفت.


romangram.com | @romangram_com