#_به_من_بگو_لیلی_پارت_199

- چرا فکر می کنی نسبت به زندگی تو بی تفاوتم... بعد از همه ی کارهایی که کردی من هنوز دارم به عنوان مشاورت ادامه میدم. چقدر بی انصافی!

- ...

- اگر حرفی نزنی، مجبورم از غریب نواز بپرسم... با اینکه گفته نمی خواد وارد این جریان بشه.

کارن پوزخند زد.

- اتفاقاً خوش صحبت تر از تو هم هست.

سریع به سمتش برگشت و گفت: آره... مثل همین پسر قبل من که نیشش باز بود؟!

لیلی حرفی نزد، فقط سرش رو با تاسف تکون داد که کارن رو بیشتر عصبانی می کرد.

- حتماً داری از فضولی می میری که بدونی ماهان چه ربطی به زندگی من داره!

- ...

- خب... برادرزنمه! جوابت رو گرفتی؟

- من نپرسیدم!

و دوباره همون لبخند پیروزی به صورتش برگشت و این حس بهتری به کارن می داد. سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داد و به رو به رو خیره شد. به میز کار لیلی که درست مقابل کاناپه بود تا وقتی روی صندلیش میشینه، دید م*س*تقیمی داشته باشه. به سه دقیقه نکشید که از کنار کارن بلند شد و به میز کارش تکیه داد تا کارن مجبور باشه به اون نگاه کنه. دست به سینه پرسید: چه جوری با زنت آشنا شدی؟

romangram.com | @romangram_com