#_به_من_بگو_لیلی_پارت_196
- سلام دکتر... خسته نباشید!
برای زن جوون که چشم هاش پر از کنجکاوی بود، سر تکون داد. ده دقیقه زود اومده بود، زن گفت: تشریف داشته باشید، الان جلسه اشون تموم میشه.
کارن روی یکی از صندلی های چوب و چرم تیره نشست و منتظر موند. دو دقیقه بعد در اتاق مشاور که از اینجا خوب دید نداشت باز شد و پسر جوونی بیرون اومد. ظاهرش خیلی مرتب بود و دستکش های سفیدش از دور جلب توجه می کرد. بهش نمی خورد اهل روانکاو باشه! صدای گفتگوی صمیمی پسر با لیلی رو از جلوی در شنید و پوزخند زد. پسر از راهروی کوچیک بیرون اومد و با لبخند از منشی خداحافظی کرد. منشی فایلی رو از دست لیلی گرفت و کارن خواست بلند بشه که زن گفت: نه!
- بله؟
- خیلی زود اومدید، چند دقیقه اجازه ی استراحت بدید!
بعد لبخند زد که کارن جوابش رو نداد و با اخم سر جاش لم داد. دختره ی... حالا واسه اش کلاس هم میذاشت! رو به روش خانوم مسنی وقت چشم پزشکی داشت و خیلی خیره نگاه می کرد. کارن آهی کشید و سرش رو پایین انداخت. بالاخره بعد از یکی دو دقیقه منشی گفت: بفرمایید داخل!
و با دست در اتاق رو نشون داد. کارن با قدم های سنگین به همون طرف رفت. داخل اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود. ترکیب رنگ های قهوه ای روشن و کرم اینجا رو دوست داشت. طبق عادت، دفترچه ی روزانه رو روی میز گذاشت و خودش رو روی کاناپه انداخت. به این فکر کرد که تا به حال چند نفر روی این کاناپه نشستند و به لبخند لیلی نگاه کردند. با وجود اینکه چند دقیقه جلوی در معطلش کرده بود اما به نظر کج خلق نمی رسید. کارن بدون مقدمه پرسید: مگه صبح ها دفترت نیستی؟
از سوال ناگهانی کمی جا خورد ولی جواب داد: بیشتر مواقع... از اونجایی که جای دیگه مشغول نیستم!!!
کارن اشاره به اخراج اخیرش رو نشنیده گرفت و گفت: شنبه کجا بودی که تو روم قطع کردی؟
لیلی ابروهاش رو بالا داد و همچنان با لبخند گفت: من که خدافظی کردم!
- من که نکردم!
romangram.com | @romangram_com