#_به_من_بگو_لیلی_پارت_195
نسیم لبخند زد و تشکر کرد. نینا دوباره به چشم هاش خیره شد ولی حرفی نزد. مدیر چند نکته رو در مورد ورود و خروج و بچه ها و معلم ها سفارش کرد. تمام مدت نینا سرش رو پایین انداخته بود. وقتی با هم بیرون رفتند تا با معاون صحبت کنند، نینا بازوی نسیم رو گرفت تا بایسته. رو در رو ایستادند و نینا گفت: واسه چی اونجوری گفتی؟ تو که من رو نمیشناسی؟
- امیدوارم که شناخته باشم.
- با «امیدواری» بچه های مردم سالم می رسند خونه؟!!
- وقتی راننده اشون اینطوری نگرانشون باشه، آره!
- ...
- هنوز هیچ علمی ثابت نکرده، اگر کسی یه بار سررشته ی زندگیش رو از دست بده، باز هم تکرار می کنه!
نسیم به راهش ادامه داد و صدای نینا دوباره متوقفش کرد: من سعی می کنم مشکلی درست نکنم.
نسیم به طرفش چرخید. نینا ادامه داد: نه برای بچه ها... نه برای تو!
نسیم قدمی برداشت. بازوش رو گرفت و در حالیکه حرکتش می داد، گفت: می دونم... بیا بریم.
و توی دلش اضافه کرد «واقعاً امیدوارم».
19
پله های کوتاه رو طی کرد و وارد سالن انتظار کوچیک دفتر شد. طبق معمول هم خلوت بود و هم منشی به خاطرش از جا بلند می شد.
romangram.com | @romangram_com