#_به_من_بگو_لیلی_پارت_193

نینا با خوشحالی گفت: همین فردا.

- خوبه. من با مدیر بچه های بعد از ظهر هم حرف می زنم.

نسیم تشکر کرد و نینا گفت: قبوله؟ تموم شد؟

زن با نگاهی به فرمی که نسیم بهش داده بود زمزمه کرد: خانوم ِ...

داخل موسسه خودش رو نینا معرفی کرده بود اما بعد مجبور شده بود مدارک شناسایی بده، نگاهی به نسیم انداخت و بعد رو زن که مشغول خوندن بود گفت: فریبا صالحی.

مدیر نگاه مرددی به نسیم انداخت و گفت: بله خانوم صالحی...

نسیم عمداً حرفی از دلیل اومدن نینا به موسسه نزده بود تا قبل از دیدن خود دختر، تصمیم به رد کردنش نگیرند. خانوم مدیر احتمالاً فکر می کرد با دختر یکی از خانواده های تحت پوشش موسسه طرفه. ادامه داد: میشه چند لحظه بیرون منتظر باشین تا من و خانوم محسنی یه صحبتی داشته باشیم؟

نینا اخم کوچیکی کرد و گفت: مشکلی نیست... می تونید جلوی خودم بگید!

- خب...

فرم رو روی میزش گذاشت و در حالیکه دست هاش رو روی هم قفل می کرد، گفت: دخترم! مسئولیت بچه های مردم با منه، نمی تونم تو ماشین هر کسی سوارشون کنم!

نسیم با سر تایید کرد و گفت: اما این اولین بار فریبا بوده. الان تحت نظر و سرپرستی موسسه است.

زن مدتی رو توی سکوت به بررسی نینا گذروند و بعد گفت: می تونم یک ماه آزمایشی، سرویس معلم ها رو براش بذارم. تا ببینیم بعد چی میشه... مشکلی نیست؟

romangram.com | @romangram_com