#_به_من_بگو_لیلی_پارت_192


- قول نمیدم.

نسیم نفسش رو با آه بیرون فرستاد. با هم از در بزرگ حیاط وارد شدند. عمداً زنگ تفریح بچه ها رو انتخاب نکرده بود تا ساختمون خلوت تر باشه. یکی از کلاس ها رو برای ورزش بیرون آورده بودند. دختربچه های کوچولو با مانتو و شالوار یاسی و مقنعه ی سفید. نسیم به صورت نینا نگاه کرد که چشم هاش روی بچه ها می چرخید و لبخند کمرنگی داشت. ظاهراً با همچین شغلی راحت کنار می اومد. شغلی که هم دست و پا گیر و سخت نبود، هم دستور بده نداشت. حتی می تونست بعد از رسوندن بچه ها مسافر جا به جا کنه.

به طرف دفتر مدیر رفتند. نسیم کادر دفتری اینجا رو می شناخت، قبلاً به چند تا از بچه های بی بضاعت اینجا کمک کرده بود. ضربه ای به در باز زد. خانم مدیر که داشت با تلفن صحبت می کرد، با دست به داخل اشاره کرد. نسیم و نینا وارد اتاق شدند. زن گفتگوی تلفنی رو زود جمع کرد و رو به نسیم گفت: این هم خانوم مددکار ما...

نسیم لبخند زد. بین کادر سن و سال دار این مدرسه، سن نسیم خیلی کم نشون می داد و هر بار خانوم مدیر می دیدش یه شوخی ای باهاش می کرد. هرچند می دونست که رشته ی نسیم مددکاری نیست.

- سلام

- سلام خانومی... این همون دخترمونه که پشت تلفن گفتی؟

- بله.

زن سر تا پای نینا رو برانداز کرد. نسیم ازش خواسته بود که تا جای ممکن با ظاهر موجه بیاد. نینا هم با این مانتوی دکمه ای بلند و مقنعه ی مشکی سنگ تموم گذاشته بود. مدیر ازش پرسید: رانندگیت که خوب هست ان شاالله؟

- بله... همه ی دوست هام یه دوره پیش من گذروندند تا حرفه ای بشن!

زن ابروش رو بالا انداخت و سر تکون داد.

- خیله خب... اینجا همیشه ماشین کم میاد، بچه ها رو سرشکن می کنیم تو بقیه ی ماشین ها... شما از کی میای؟


romangram.com | @romangram_com