#_به_من_بگو_لیلی_پارت_191
- انتخاب خودت بود.
- به هر حال خوشحالم که به خاطر عدم تواناییم نبوده!
- ...
- خودم می خواستم از اونجا بیام بیرون و انرژیم رو روی دفتر خودم بذارم.
- خیلی به خودت مغروری، خیال...
- وقت ندارم... خدافظ.
گوشی رو قطع کرد و توی کیف چرمش انداخت. حوصله ی غر شنیدن از دکتر شفیق رو نداشت. به خصوص حالا که می دونست چه کاری ازش سر زده. نینا کنار دیوار معطل ایستاده بود تا گفتگوی نسیم تموم بشه. به طرفش رفت و گفت: بریم!
- مطمئنی قبول می کنند؟
نسیم به تابلوی سر در مدرسه ی دخترونه نگاه کرد.
- چند دقیقه دیگه می فهمیم.
نینا آهسته گفت: من نمی تونم این همه وقت دور مردها رو خط بکشم. گفته باشم!
- تا وقتی تحت اسکان موسسه ای باید رعایت کنی.
romangram.com | @romangram_com