#_به_من_بگو_لیلی_پارت_187

کارن می دونست که برای یه دکتر سی و هفت، هشت ساله خیلی بعید بود که عضو هیات امنای بیمارستان بزرگی بشه، چه برسه به ریاست. این همه رو با تلاش بی وقفه و توانایی هاش به دست آورده بود و حالا ممکن بود از دست بده. به خاطر یه اتفاق! اتفاقی که سر زندگی خوبش نازل شد و همه چیز رو ازش گرفت... فقط آرزوهاش مونده بود که اون هم کم کم داشت رو به نابودی می رفت. آهی کشید... حدود یک سال با روح و روانش بازی شده بود. کدوم خدایی به این راضی می شد؟ این چه تقدیری بود؟ با صدای عسگرلو به خودش اومد: باید هوای رفیق هات رو داشته باشی!

کارن سر تکون داد و با لبخند گفت: اگر به اونجا برسم باید هوای خیلی ها رو داشته باشم!!

- نگرانیت به خاطر دادگاهته؟ بابا اینجا ایرانه.

- می ترسم به من که رسید، همه ضابطه مدار بشن!

- از حق نگذریم... بهانه های زیادی تو همین یه سال دستشون دادی!

- می دونم.

- ولی نگران نباش! بعضی ها رو میشناسم که اگر حساب بانکیشون رو شارژ کنی، کاری می کنند ورق برگرده.

کارن دستش رو زیر چونه زد و منتظر توضیح موند.

- اگر بخوان شب رو هم روز جلوه میدن. خیلی راحت می تونند همه چیز رو به نفع تو نشون بدن!

- این خیلی ها دقیقاً کی هستند؟

عسگرلو با لبخند بشکنی زد و گفت: ژورنالیست!

ابروهای کارن خود به خود بالا رفت. فکر جالبی به نظر می رسید. کارن می شد قربانی تهمت ماهان. نگاه ها همه عوض می شد.

romangram.com | @romangram_com