#_به_من_بگو_لیلی_پارت_186
عسگرلو لبخندی زد و سر تکون داد. گفت: می دونم. بدفکری هم نیست. شاید خود تو هم نرسی به این کارها...
کارن سرش رو بلند کرد و با چشم های ریز شده پرسید: چطور؟
کش و قوسی به لب های باریکش داد و در جواب گفت: همه مون شایعه ها رو شنیدیم.
کارن کمی امیدوار شد. شاید خبر جدیدی درباره ی بیمارستان و ریاستش پخش شده بود. شاید بالاخره فهمیده بودند که یاوری نمی تونه رقیبی برای کارن باشه. خودش رو بی خبر نشون داد و گفت: چه شایعه ای؟
عسگرلو خندید.
- دست بردار!... بیمارستان تازه تأسیس رو میگم.
- آهان!... آره یه صحبت هایی شده.
- خب؟
- خب چی؟ فعلاً که وضعم اینه.
- خیلی بدشانسی آوردی.
- آره.
romangram.com | @romangram_com