#_به_من_بگو_لیلی_پارت_185

- ...

چشم هاش روی دفترچه و بعد صورت کارن چرخید. فقط همین مونده بود که پشت سرش حرف در بیاد، وسایل دخترونه جمع می کنه!!! یا از اون بدتر اگر بازش می کرد و جمله های مسخره رو با دستخط کارن می خوند. چشم هاش خیره و پر از سوال بود. کارن دستش رو زیر میز محکم مشت کرد و بعد بی خیال گفت: مال نوه ی این خانومه... هفته ی پیش همراهش بود، جا گذاشت!

عسگرلو نفس راحتی کشید و با خنده ای که حالت صورتش رو عوض می کرد، گفت: ترسوندیم!

- برگردیم سر کارمون.

عسگرلو دفترچه رو سر جاش گذاشت و پشت صندلی برگشت. کارن اتود رو برداشت و سراغ کاغذ رفت. به خیر گذشته بود. تمرکزش رو به کار داد. قرار بود یه مجموعه ی سه جلدی با همکاری هم بنویسند. عسگرلو نورولوژیست بود و تخصص کارن هم جراحی مغز و اعصاب بود. کلید پروژه رو چند ماه پیش زده بود که ظرف یک سال تموم بشه ولی حالا با این همه وقت آزاد کارن، جلد اول تقریباً آماده شده بود. عسگرلو هم که به برده داری دانشجوهاش شهرت داشت و هر قسمتی که وقتی براش نداشت، گردن اون ها انداخته بود. رو به کارن گفت: مطمئنی می خوای ضایعات مغزی رو باز کنی؟ به نظر من فقط رو تومورها وقت بذاریم.

- خیلی کلی میشه. این سه جلدیه، همه انتظار جزئیات دارند.

عسگرلو به عادت همیشگی یکی از لپ هاش رو باد کرد و بعد گفت: همون مقاله هامون رو دسته بندی می کردیم، ترجمه اش می شد کتاب دیگه! کسی به این چیزها دقت نمی کنه.

کارن پوزخندی زد و جواب داد: اگر من می خواستم اینطوری بنویسم که سالی دو تا کتاب می دادم بیرون! الان پنج ساله کم و بیش... دارم رو این ها کار می کنم.

لپ تاپ رو سمت عسگرلو چرخوند تا مانیتور رو نشونش بده. این همه وسواس به خرج دادن ها نتیجه اش این بود... کارن بیکار بود و امثال عسگرلوها تو شهر خالی هفت تیرکشی می کردند! عسگرلو ابروش رو بالا داد و کارن اضافه کرد: اگه می خوای کنار بشی، همین الان بگو!

قبل از این اتفاقات و معلق شدن کارن، با شنیدن پیشنهادش برای شروع کتاب، حتی نمی تونست خوشحالیش رو پنهان کنه. اینکه اسم کارن کنار اسمش می اومد براش افتخاری بود اما حالا اینطوری مردد به کارن نگاه می کرد... جواب داد: نه!... فقط می ترسم فرصت نکنم.

- هر وقت دیدی نمی رسی فقط لب تر کن! فصل تو رو حذف می کنم و خودم ادامه میدم.

عسگرلو تک سرفه ای کرد و حرفی نزد. کارن می دونست زیاده روی کرده. به هر حال تو این دوران ِ ته کشیدن رفاقت ها، همین چند تا دوست رو باید نگه می داشت. آروم تر گفت: منظورم اینه که اجباری در کار نیست... می تونیم به جای کتاب رو مقاله ای چیزی کار کنیم.

romangram.com | @romangram_com